اخرین گلوله پارت 20 اخر فصل1
· · خواندن 4 دقیقه از زبان آدرین
مرد از تاریکی بیرون آمد.
همان چهرهای بود که در خاطراتم دیده بودم.
همان مردی که سالها پیش کنار تختهای سفید ایستاده بود.
فلیکس قدمی جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«اسمم دکتر آندرو هیل است.»
مرینت دستم را محکم گرفت.
نگاهش کردم.
ترسیده بود.
اما این بار نمیخواستم بگذارم تنها بماند.
جلو رفتم.
«تو مسئول S-27 بودی.»
مرد سرش را کمی کج کرد.
«نه.»
مکث کرد.
«من مسئول پایان دادن به S-27 بودم.»
فلیکس با عصبانیت گفت:
«پس چرا هنوز ادامه داره؟»
لبخند مرد محو شد.
«چون یک نفر نمیخواست پرونده بسته بشه.»
مرینت پرسید:
«چه کسی؟»
مرد به او نگاه کرد.
«خودت.»
مرینت خشکش زد.
«من؟»
«تو آخرین کسی بودی که از آزمایش فرار کرد.»
فلیکس با ناباوری گفت:
«ولی مرینت اون موقع بچه بود.»
«دقیقاً.»
مرد به دیوار تکیه داد.
«و با این حال، حافظهی تو از همه مقاومتر بود.»
دوباره به مرینت نگاه کرد.
«هر بار که خاطراتت رو پاک میکردیم، دوباره برمیگشتند.»
مرینت آرام پرسید:
«پس چرا منو به یک خانواده سپردید؟»
مرد سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون زویی از ما خواهش کرد.»
چشمهای مرینت پر از اشک شد.
«زویی...»
«او تنها کسی بود که فهمیده بود شما چهار نفر اگر کنار هم بمانید، دوباره همهچیز را به خاطر میآورید.»
فلیکس گفت:
«پس شما ما رو از هم جدا کردید.»
«بله.»
«و خاطراتمون رو تغییر دادید.»
«بله.»
فلیکس مشتهایش را گره کرد.
«و اسم این رو گذاشتید محافظت؟»
مرد جواب نداد.
آدرین به مرینت نگاه کردم.
چهرهاش پر از سؤال بود.
«پس چرا زویی ما رو فراموش کرد؟»
دکتر هیل نفس عمیقی کشید.
«چون شرط آزادی شما این بود.»
مرینت با صدایی لرزان پرسید:
«چه شرطی؟»
«زویی باید حافظهی خودش رو پاک میکرد.»
سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
«اون قبول کرد.»
چشمهایم را بستم.
ناگهان خاطرهای در ذهنم شکل گرفت.
زویی روبهرویم ایستاده بود.
اشک میریخت.
دست کوچکش را روی سرم گذاشت.
«آدرین... اگه یه روز منو یادت نیومد، ناراحت نشو.»
صدای کودکانهاش هنوز در گوشم بود.
«چون من میخوام تو زنده بمونی.»
چشمهایم را باز کردم.
مرینت به من نگاه میکرد.
«یادت اومد؟»
آرام سر تکان دادم.
«آره.»
دکتر هیل ادامه داد:
«زویی تنها کسی بود که میتوانست مدارک اصلی پروژه را از بین ببرد.»
فلیکس سریع پرسید:
«مدارک کجاست؟»
مرد به مرینت اشاره کرد.
«داخل حافظهی او.»
همه ساکت شدیم.
مرینت آرام گفت:
«چی؟»
«S-27 فقط دربارهی حذف خاطرات نبود.»
دکتر هیل گفت:
«ما اطلاعات آزمایش را داخل حافظهی یکی از چهار کودک رمزگذاری کردیم.»
فلیکس با حیرت گفت:
«مرینت.»
مرد سر تکان داد.
«بله.»
مرینت یک قدم عقب رفت.
«یعنی تمام این سالها...»
«بدنت حامل تنها نسخهی باقیمانده از اطلاعات پروژه بوده.»
فلیکس لپتاپش را باز کرد.
«پس میتونیم مدارک رو استخراج کنیم.»
دکتر هیل لبخند تلخی زد.
«اگر هنوز فرصت داشته باشید.»
ناگهان صدای آژیر در ساختمان پیچید.
فلیکس به صفحه نگاه کرد.
«سیستم امنیتی فعال شده.»
دکتر هیل گفت:
«آنها فهمیدهاند که شما اینجا هستید.»
آدرین جلو رفت.
«چه کسانی؟»
مرد جواب داد:
«کسانی که S-27 را از من گرفتند.»
فلیکس پرسید:
«و تو چرا کمکمون میکنی؟»
دکتر هیل چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«چون زویی قبل از پاک شدن حافظهاش، یک نامه برای من گذاشت.»
مرینت پرسید:
«چی نوشته بود؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
«نوشته بود: اگر روزی آن چهار نفر برگشتند، دیگر جلویشان را نگیر.»
صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
دکتر هیل به سمت یک در اضطراری رفت.
«از اینجا بروید.»
فلیکس گفت:
«تو چی؟»
«من اینجا میمانم.»
آدرین پرسید:
«چرا؟»
مرد لبخند زد.
«چون بعضی اشتباهات را باید همان کسی که ساخته، تمام کند.»
در را باز کرد.
قبل از اینکه وارد شویم، مرینت برگشت.
«دکتر هیل.»
مرد ایستاد.
«زویی کجاست؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«اگر میخواهید پیدایش کنید، به خانهی قدیمی بروید.»
«کدوم خونه؟»
«خانهای که چهار نفرتان اولین بار آنجا از هم جدا شدید.»
در بسته شد.
از زبان مرینت
در راه خروج، چیزی درون سرم مدام تکرار میشد.
خانهی قدیمی.
اولین جایی که از هم جدا شدیم.
نمیدانستم کجاست.
اما آدرین میدانست.
وقتی به خیابان رسیدیم، به او نگاه کردم.
«تو میدونی کجاست؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«آره.»
فلیکس پرسید:
«کجاست؟»
آدرین جواب داد:
«جایی که همیشه فکر میکردم خواب میبینمش.»
نگاهش کردم.
«کجا؟»
آرام گفت:
«خانهی کودکیمون.»
قلبم فرو ریخت.
چیزی درونم میگفت که این پایان نیست.
اما برای اولین بار...
احساس کردم شاید بتوانیم گذشته را پس بگیریم.
دست آدرین هنوز در دستم بود.
این بار هیچکداممان متوجه نشدیم از چه زمانی آن را گرفتهایم.
و عجیبتر اینکه...
هیچکدام هم نخواستیم رهایش کنیم.
دوست داشتین؟
اگر دوست داشتین خوشحال میشم تو کامنت ها بگین❤️