وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم پارت 7

وقتی رقیبم شدی عاشقت شدم پارت 7


لوکا

چند روز بعد...

رابطه‌ی مرینت و ادرین هنوز برای دیگران کاملاً آشکار نشده بود.

نه به خاطر خجالت.

فقط چون خودشان هنوز می‌خواستند کمی زمان داشته باشند.

آن عصر، مرینت در دفترش مشغول کار بود.

ادرین وارد شد.

«مرینت؟»

مرینت برگشت.

«چی شده؟»

ادرین لبخند زد.

«هیچی

«پس چرا اومدی؟»

«دلم می‌خواست ببینمت

مرینت خندید.

«عجیب شدی

ادرین نزدیک‌تر شد.

چند تار از موهای سرمه‌ای مرینت روی صورتش ریخته بود.

ادرین آرام دستش را بالا آورد و موهایش را کنار زد.

مرینت ساکت شد.

ادرین لحظه‌ای به چشمانش نگاه کرد.

بعد آرام گردن او را بوسید.

مرینت نفسش را حبس کرد.

دست ادرین دور کمرش قرار گرفت و او را آرام نزدیک‌تر کرد.

مرینت دستش را روی سینه‌ی ادرین گذاشت.

«ادرین...»

ادرین آرام گفت:

«اگر ناراحتی، می‌رم عقب

مرینت چیزی نگفت.

اما لبخند کوچکی زد.

همان لحظه...

در باز شد.

«مرینت؟»

هر دو برگشتند.

لوکا از در وارد شده بود.

چشمانش گرد شد.

نگاهش روی ادرین بود.

بعد روی دست او که دور کمر مرینت قرار داشت.

بعد به صورت خواهرش نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت.

بعد چهره‌ی لوکا از شوک به خشم تبدیل شد.

«تو...»

ادرین فوراً فاصله گرفت.

«لوکا، صبر کن

لوکا یک قدم جلو آمد.

«تو اینجا چه کار می‌کنی؟»

مرینت گفت:

«لوکا، آروم باش

«آروم باشم؟

لوکا به ادرین خیره شد.

«تو با خواهر من اینطوری رفتار می‌کنی؟»

ادرین گفت:

«من به مرینت احترام می‌ذارم

لوکا دیگر گوش نمی‌داد.

مشتش را بالا برد و به سمت ادرین حمله کرد.

«لوکا

مرینت سریع خودش را بین آن دو انداخت.

مشت لوکا چند سانتی‌متر مانده به ادرین متوقف شد.

مرینت هر دو دستش را روی سینه‌ی برادرش گذاشت.

«بس کن

لوکا نفس‌نفس می‌زد.

«مرینت، کنار برو

«نه

«اون رقیبته

«می‌دونم

«پس چرا؟

مرینت چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«چون دوستش دارم

لوکا خشک شد.

«چی؟»

«من ادرین رو دوست دارم

لوکا چند لحظه فقط به خواهرش نگاه کرد.

بعد نگاهش را به ادرین دوخت.

«تو واقعاً دوستش داری؟»

مرینت سر تکان داد.

«آره

لوکا آهسته نفسش را بیرون داد.

خشم هنوز در چهره‌اش بود، اما دیگر مثل چند لحظه قبل نبود.

«باشه

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

لوکا ادامه داد:

«من طرف تو هستم، مثل همیشه

مرینت لبخند زد.

«لوکا...»

اما لوکا فوراً انگشتش را به سمت ادرین گرفت.

«ولی این به معنی این نیست که من از اون خوشم میاد

ادرین ابرو بالا انداخت.

«متوجه شدم

«من هنوز حواسم بهت هست اگر بفهمم خواهرم ذره ای ناراحت شده

«مطمئن باش نمیزارم این اتفاق بیوفته

لوکا به مرینت نگاه کرد.

«اگه خوشحالی، من خوشحالم

بعد به ادرین نگاه کرد.

«ولی با تو هنوز مشکل دارم

ادرین لبخند کوچکی زد.

«قبول

لوکا برگشت و از اتاق خارج شد.

مرینت نفس راحتی کشید.

«حداقل بهت مشت نزد

ادرین خندید.

«چون تو جلویش رو گرفتی

مرینت لبخند زد.

«اون برادرمه

ادرین گفت:

«و من فکر کنم خیلی دوستت داره

مرینت آرام جواب داد:

«خیلی


حمایت یادتون نره❤️