اخرین گلوله پارت 12

دلم نیومد داستان رو همینجوری ول کنم میخواستم بیشتر تو سردرگمی فرو برین😈
و البته به خاطر حمایت های خوبتون هم هست❤️


از زبان آدرین

چند ثانیه فقط به گوشی خیره موندم.

«فلیکس... مطمئنی؟»

صدای فلیکس از پشت تلفن اومد:

«آره. خودم پرونده رو از بایگانی آوردم بیرون.»

گفتم:

«ولی این غیرممکنه.»

«می‌دونم.»

مرینت نزدیکم شد.

«بذار باهاش حرف بزنم.»

گوشی رو به سمتش گرفتم.

مرینت گفت:

«فلیکس، دقیقاً روی پرونده چی نوشته؟»

فلیکس جواب داد:

«پرونده ۳۴۲. طبقه‌بندی محرمانه. تاریخ ثبت: پانزده سال پیش.»

مرینت پرسید:

«اسم مأمور؟»

چند ثانیه سکوت شد.

«آدرین آگرست.»

مرینت به من نگاه کرد.

«اطلاعات دیگه‌ای نداره؟»

فلیکس گفت:

«یه عکس هم داخلشه.»

مرینت پرسید:

«از آدرین؟»

«نه.»

«پس از کی؟»

فلیکس نفس عمیقی کشید.

«از من و آدرین.»

خشکم زد.

«چی؟»

فلیکس ادامه داد:

«عکس مربوط به زمانی هست که دوازده سالمون بوده.»

مرینت با تعجب نگاهم کرد.

«شما دوتا دوازده سالتون بوده؟»

آهسته گفتم:

«آره.»

فلیکس گفت:

«و یه چیز دیگه.»

«چی؟»

«پشت عکس نوشته شده: اهداف بعدی.»

قلبم فرو ریخت.

گفتم:

«فلیکس، از اونجا خارج شو.»

«چی؟»

«گفتم همین الان از بایگانی بیا بیرون.»

«آدرین—»

«فلیکس!»

صدای من آن‌قدر بلند شد که مرینت هم از جا پرید.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد فلیکس گفت:

«باشه.»

تماس قطع شد.

مرینت به من نگاه کرد.

«آدرین.»

«چی؟»

«باید برگردیم پایگاه.»

«آره.»

لپ‌تاپ رو برداشتم و از اتاق خارج شدیم.

اما قبل از اینکه از پله‌ها پایین بریم، مرینت ایستاد.

«صبر کن.»

«چی شده؟»

به دیوار نگاه کرد.

همون علامت S-27 هنوز اونجا بود.

اما این بار...

زیرش یک جمله‌ی جدید ظاهر شده بود.

من نزدیک شدم.

با اسپری قرمز نوشته شده بود:

«فکر کردید فقط شما می‌تونید پرونده‌ها رو حل کنید؟»

مرینت آرام گفت:

«این آدم داره با ما بازی می‌کنه.»

گفتم:

«و من از بازی خوشم نمیاد.»

مرینت نگاه کوتاهی بهم انداخت.

«پس بهتره بازی رو ببریم.»


از زبان مرینت

وقتی به پایگاه برگشتیم، فلیکس و نینو و آلیا منتظرمون بودن.

همین که وارد شدیم، فلیکس به سمت آدرین اومد.

«همه‌چی رو براتون تعریف کردم.»

آدرین گفت:

«پرونده کجاست؟»

فلیکس پوشه‌ای رو روی میز گذاشت.

«اینجا.»

من سریع پوشه رو باز کردم.

صفحه‌ی اول خالی بود.

صفحه‌ی دوم هم.

صفحه‌ی سوم...

یک عکس.

عکس دو پسر بچه.

دو پسر دوازده ساله که کنار هم ایستاده بودن.

آدرین و فلیکس.

اما چیزی در عکس عجیب بود.

پشت سرشان...

یک مرد ناشناس ایستاده بود.

دستش روی شانه‌ی آدرین بود.

به عکس نزدیک‌تر شدم.

«این مرد کیه؟»

آدرین اخم کرد.

«نمی‌شناسمش.»

فلیکس عکس رو گرفت.

چند ثانیه خیره شد.

بعد ناگهان گفت:

«نه...»

آلیا پرسید:

«چی شده؟»

فلیکس آرام گفت:

«من این مرد رو می‌شناسم.»

همه ساکت شدن.

آدرین گفت:

«چی؟»

فلیکس به عکس اشاره کرد.

«این همون افسر پلیسیه که...»

مکث کرد.

«پانزده سال پیش ناپدید شد.»

نینو گفت:

«یعنی چی؟»

فلیکس جواب داد:

«یعنی پرونده‌ی ۳۴۲ اصلاً درباره‌ی آدرین نیست.»

به آدرین نگاه کرد.

«آدرین فقط یکی از شاهدهای پرونده بوده.»

آدرین با تعجب گفت:

«شاهد؟»

فلیکس پوشه رو ورق زد.

صفحه‌ی بعد رو بیرون آورد.

«اینجا نوشته شده دو کودک در محل حادثه حضور داشتن.»

آدرین نزدیک شد.

«ولی من و تو اصلاً یادمون نیست.»

فلیکس گفت:

«دقیقاً.»

همه ساکت شدیم.

من دوباره به عکس نگاه کردم.

یک حس عجیبی داشتم.

انگار چیزی در تصویر درست نبود.

عکس رو برگردوندم.

پشتش چیزی نوشته شده بود.

با خودکار مشکی.

«اگر می‌خواهید حافظه‌شان برگردد، پرونده S-27 را باز کنید.»

آرام گفتم:

«حافظه‌شان؟»

آدرین نگاهم کرد.

«یعنی چی؟»

جوابی نداشتم.

اما یک چیز رو فهمیده بودم.

آدرین و فلیکس چیزی رو فراموش کرده بودن.

چیزی که کسی نمی‌خواست به یاد بیارن.


از زبان آدرین

همه دور میز جمع شده بودیم.

من هنوز به اون عکس نگاه می‌کردم.

«فلیکس.»

«جان؟»

«تو چیزی از اون شب یادت میاد؟»

سرش رو تکون داد.

«نه.»

«هیچی؟»

«فقط یه صدای زنگ.»

تعجب کردم.

«زنگ؟»

«آره. یه صدای زنگ خیلی بلند.»

مرینت سریع گفت:

«ناقوس؟»

فلیکس چشم‌هاش رو بست.

«نمی‌دونم.»

من هم چشم‌هام رو بستم.

سعی کردم چیزی به یاد بیارم.

یک صدای مبهم.

یک راهروی تاریک.

صدای قدم‌ها.

و بعد...

یک صدای مرد.

«ساکت باشید. اگر می‌خواهید زنده بمانید، هیچ‌چیز یادتان نماند.»

چشم‌هام رو باز کردم.

نفس‌نفس می‌زدم.

مرینت سریع متوجه شد.

«آدرین؟»

دستم رو روی سرم گذاشتم.

«من... یه چیزی یادم اومد.»

فلیکس جلو اومد.

«چی؟»

بهش نگاه کردم.

«اون مرد.»

«کدوم مرد؟»

«مرد داخل عکس.»

فلیکس گفت:

«چی درباره‌ش یادت اومد؟»

آرام گفتم:

«اون شب...»

صدایم لرزید.

«اون مرد ما رو پیدا کرد.»

مرینت پرسید:

«بعد چی شد؟»

به عکس نگاه کردم.

«ما رو نجات نداد.»

سکوت.

«اون... ما رو برد.»

آلیا با تعجب گفت:

«کجا؟»

سرم رو بالا آوردم.

«نمی‌دونم.»

اما درست در همان لحظه، گوشی مرینت زنگ خورد.

شماره ناشناس.

همه به گوشی نگاه کردیم.

مرینت جواب داد.

«الو؟»

هیچ صدایی نبود.

فقط یک نفس آرام.

بعد صدای مردی از پشت خط آمد:

«سلام، خانوم دوپن‌چنگ.»

مرینت ساکت شد.

مرد ادامه داد:

«بالاخره پرونده رو باز کردی.»

مرینت محکم گفت:

«تو کی هستی؟»

خنده‌ی کوتاهی کرد.

«کسی که پانزده ساله منتظر شماست.»

من جلو رفتم.

«چی از ما می‌خوای؟»

مرد برای چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

«آدرین آگرست...»

خشکم زد.

«تو هنوز هم همون‌قدر فضولی.»

گوشی از دست مرینت نزدیک بود بیفته.

مرد ادامه داد:

«ولی این بار، برادرت رو از دست نده.»

تماس قطع شد.

همه مات مونده بودیم.

فلیکس آرام گفت:

«آدرین...»

بهش نگاه کردم.

«چی؟»

به پنجره اشاره کرد.

روی شیشه، با بخار نوشته شده بود:

S-27

و زیرش فقط یک ساعت:

23:00

مرینت به ساعت نگاه کرد.

«یعنی امشب؟»

من اسلحه‌ام رو برداشتم.

«هرکی هست، می‌خواد ما بریم.»

مرینت هم آماده شد.

«پس میریم.»

فلیکس گفت:

«شما دوتا دیوونه شدید؟ ممکنه تله باشه.»

مرینت نگاهش کرد.

«صددرصد تله‌ست.»

«پس چرا می‌خواید برید؟»

مرینت لبخند زد.

«چون این بار ما هم برای اون یه تله داریم.»

به آدرین نگاه کرد.

«درسته؟»

لبخند زدم.

«دقیقاً، رئیس ارشد خانوم دوپن‌چنگ.»

مرینت گفت:

«پس ساعت یازده.»

و برای اولین بار...

هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم کسی که قراره امشب منتظرمون باشه...

از گذشته‌ی ما بیشتر از خودمون خبر داره.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب دیگه به اندازه ی کافی تو سردرگمی فرو رفتین بقیش برای فردا شاید اگر لایکامون به 10 تا برسه یا کامنتامون به 20 تا پارت بعدی هم بزارم