
p1
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده ی تاریکی
از زبان آدرین
صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقابهای نقرهای، تنها صدایی بود که سر میز شام شنیده میشد.
مثل همیشه، پدرم در صدر میز نشسته بود.
من سمت راستش بودم و فلیکس سمت چپش.
فلیکس کنار همسرش، کاگامی، نشسته بود و دختر کوچولوشان، زویی، روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود.
چند دقیقهای بود که پدرم ساکت بود.
خیلی ساکت.
بالاخره قاشقش را روی میز گذاشت.
گفت:
— آدرین، فلیکس... باید درباره موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم.
فلیکس دست از غذا خوردن کشید.
— اتفاقی افتاده؟
پدرم نگاهش را بین ما چرخاند.
— امروز نامهای از طرف پادشاهی روز دریافت کردم.
ابروهایم را بالا انداختم.
— پادشاهی روز؟
پدرم سرش را تکان داد.
— بله.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
— بعد از سالها جنگ، پادشاه روز پیشنهاد صلح داده.
فلیکس با تعجب گفت:
— صلح؟
پدرم:
— بله. هر دو پادشاهی سالهاست هزینه این جنگ رو میدن. مردم خسته شدن. ارتشها خسته شدن. دیگه ادامه دادن این جنگ منطقی نیست.
کاگامی آرام پرسید:
— و شما قبول کردید؟
پدرم:
— هنوز نه.
نگاهش را به من دوخت.
— چون برای برقراری این صلح، یک شرط وجود داره.
احساس بدی پیدا کردم.
— چه شرطی؟
پدرم کمی مکث کرد.
— ازدواج.
سکوت عجیبی سر میز حاکم شد.
فلیکس با تعجب به پدرم نگاه کرد.
— ازدواج من و کاگامی که ممکن نیست. ما که سالهاست ازدواج کردیم.
پدرم لبخند کوتاهی زد.
— من هم چنین قصدی ندارم.
بعد نگاهش را مستقیم به من دوخت.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
— آدرین...
گفتم:
— بله؟
پدرم با صدایی جدی گفت:
— پادشاه روز پیشنهاد داده تو با دخترش ازدواج کنی.
چند ثانیه فقط به پدرم خیره ماندم.
— دخترش؟
— بله.
فلیکس آرام گفت:
— مرینت...
پدرم سر تکان داد.
— شاهدخت مرینت، تنها دختر پادشاهی روز.
از جایم بلند شدم.
— یعنی میخواید من با شاهدخت دشمنمون ازدواج کنم؟
پدرم با آرامش جواب داد:
— آدرین، این ازدواج میتونه به جنگی که نسلها ادامه داشته پایان بده.
با عصبانیت گفتم:
— ولی من حتی اون دختر رو نمیشناسم!
پدرم:
— قرار نیست عاشقش باشی.
چند لحظه سکوت کرد.
— قرار است با این ازدواج، صلحی را به وجود بیاوری که هیچ ارتشی نتوانسته به وجودش بیاورد.
به پنجره نگاه کردم.
بیرون، تمام آسمان در تاریکی فرو رفته بود.
سرزمین شب همیشه در تاریکی زندگی میکرد.
اما حالا قرار بود برای رسیدن به صلح، وارد دنیای روشنایی شوم.
فقط یک سؤال در ذهنم بود...
شاهدخت مرینت چه جور دختری بود؟
و آیا حاضر بود با شاهزادهای از سرزمین شب ازدواج کند؟
یا این صلح، شروع یک جنگ جدید بود؟