عشق

عشق

پارت سی و چهار و سی و پنج 

بفرمایید دو پارت خدمت شما حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

زبان آدرین

باران هنوز آرام می‌بارید.

دستم را از روی سنگ قبر مرینت برنداشته بودم.

فلیکس چند قدم دورتر ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت.

خواستم بلند شوم که ناگهان...

صدای قدم‌هایی روی سنگ‌فرش خیس قبرستان پیچید.

سرم را بالا آوردم.

دختری با موهای قهوه‌ای، دسته‌ای گل سفید در دست، آرام به طرف قبر مرینت می‌آمد.

همان لحظه فلیکس زیر لب گفت:

ـ الیا...

متعجب نگاهش کردم.

الیا؟

وقتی نزدیک‌تر شد، نگاهم در چهره‌اش ثابت ماند.

او هم با دیدن من مکث کرد.

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

بعد نگاهش را به سنگ قبر مرینت انداختو لبخند تلخ و کوتاهی زد.

ـ بالاخره اومدی...

حرفش مثل خنجری در قلبم نشست.

به سختی گفتم:

ـ تو... الیا هستی؟

سرش را تکان داد.

ـ آره.

گل‌های سفید را روی قبر گذاشت.

دستش را آرام روی اسم مرینت کشید و زیر لب گفت:

ـ سلام رفیق...

ببخش که این همه دیر اومدم

نگاهش پر از حسرت بود.

بی‌اختیار پرسیدم:

ـ تو... دوستش بودی؟

لبخند تلخی زد.

ـ بودم...

به «بودم» تأکید کرد.

ـ بهترین دوستش.

نفسم بند آمد.

ـ پس چرا... هیچ‌وقت اسمت رو ازش نشنیدم؟

الیا چند لحظه سکوت کرد.

بعد آهی کشید.

ـ چون چند سال قبل...

دوستیمون به بدترین شکل ممکن تموم شد.

اخم کردم.

اخم کردم.

ـ چرا؟

چشم‌هایش را بست.

ـ چون یه نفر بینمون رو به هم زد...

همون کاری که با تو و مرینت کرد.

قلبم از تپش ایستاد.

ـ منظورت...

الیا آرام نگاهم کرد.

ـ لایلا.

اسمش را که شنیدم، فکم از شدت خشم منقبض شد.

الیا ادامه داد:

اسمش را که شنیدم، فکم از شدت خشم منقبض شد.

الیا ادامه داد:

ـ اون باعث شد فکر کنم مرینت بهم خیانت کرده.

منم...

بدون اینکه حقیقت رو بفهمم...

تنهاش گذاشتم.

دستم لرزید.

انگار داستان، دوباره تکرار شده بود.

الیا با صدایی بغض‌آلود گفت:

ـ چند روز قبل از اینکه...

این اتفاق بیفته...

رفتم سراغش تا ازش معذرت بخوام.

اما...

دیگه خیلی دیر شده بود.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

مرینت منو بخشید...

همیشه همین‌قدر مهربون بود.

ولی هیچ‌وقت نتونستم خودمو ببخشم.

سکوت سنگینی بینمان افتاد.

باران شدیدتر شد.

الیا به من نگاه کرد.

ـ آدرین...

اگه واقعاً می‌خوای بی‌گناهیش رو ثابت کنی...

من کمکت می‌کنم.

متعجب نگاهش کردم.

ـ یعنی... چیزی می‌دونی؟

الیا لحظه‌ای مردد شد.

بعد آرام گفت:

ـ آره...

چیزی هست که سال‌ها مخفیش کردم.

مدرکی که می‌تونه همه‌چیز رو عوض کنه...

و شاید...

بالاخره حقیقت مرینت رو به همه نشون بده.

الیا چند ثانیه بی‌حرکت به من خیره ماند.

بعد انگار تصمیمش را گرفت.

دستش را داخل کیف مشکی‌رنگش برد و یک پوشه‌ی ضخیم بیرون آورد.

لبه‌های پوشه کهنه شده بود؛ معلوم بود مدت‌ها از آن نگهداری کرده است.

آرام گفت:

ـ سال‌هاست اینا پیش منه...

اما جرئت نداشتم به کسی نشونشون بدم.

اخم کردم.

ـ توش چیه؟

پوشه را به طرفم گرفت.

دستانم می‌لرزید.

آن را باز کردم.

اولین چیزی که دیدم، چند عکس بود.

عکس‌هایی از لایلا و دختری که شباهت زیادی به او داشت.

الیا گفت:

ـ اون دختر... لیلیه.

خواهر لایلا.

صفحه‌ی بعد را ورق زدم.

چند پرینت از پیام‌ها.

صدایم لرزید.

ـ اینا...

الیا حرفم را کامل کرد.

ـ پیام‌های لایلا و لیلیه.

داخل پیام‌ها نوشته شده بود:

«باید کاری کنیم همه فکر کنن مرینت دروغ گفته.»

پیام بعدی...

«آدرین اولین کسیه که حرفمون رو باور می‌کنه.»

نفسم بند آمد.

دستم مشت شد.

صفحه‌ی بعد...

صدای ضبط‌شده‌ی یک تماس روی فلش مموری بود.

الیا فلش را نشانم داد.

ـ این مکالمه رو اتفاقی ضبط کردم...

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز به درد بخوره.

به سختی پرسیدم:

ـ گوشش کردی؟

سرش را پایین انداخت.

ـ آره...

و هر شب از شنیدنش کابوس می‌بینم.

نگاهم را به او دوختم.

ـ توی مکالمه چی گفتن؟

اشک در چشم‌های الیا جمع شد.

ـ درباره‌ی نقشه‌شون حرف می‌زدن...

درباره اینکه چطور مرینت رو از سر راه بردارن و همه چیز رو گردن خودش بندازن.

احساس کردم نفسم بالا نمی‌آید.

تمام بدنم از خشم می‌لرزید.

زیر لب گفتم:

ـ یعنی...

تمام این مدت...

مرینت حقیقت رو می‌گفت...

و من...

چشم‌هایم را بستم.

اشک از گونه‌ام پایین آمد.

ـ من باورش نکردم...

الیا آرام گفت:

ـ هنوز دیر نشده، آدرین.

اگه این مدارک رو به پلیس بدیم...

دیگه هیچ راه فراری برای لایلا و لیلی نمی‌مونه.

پوشه را محکم در دستم گرفتم.

برای اولین بار بعد از مرگ مرینت...

احساس کردم شاید بتوانم بخشی از اشتباهم را جبران کنم.

به فلیکس نگاه کردم و با صدایی محکم گفتم:

ـ بریم اداره پلیس...

امروز...

همه‌چیز تموم می‌شه.

 

 

همراه فلیکس و آلیا وارد اداره پلیس شدیم.

ضربان قلبم آن‌قدر تند بود که صدایش را می‌شنیدم.

افسر کشیک با دیدن ما گفت:

ـ بفرمایید، چه کمکی از دستمون برمیاد؟

پوشه را روی میز گذاشتم.

ـ می‌خوام پرونده‌ی مرینت دوپن چنگ دوباره بررسی بشه.

افسر نگاهی به پرونده انداخت و گفت:

ـ اون پرونده بسته شده...

آلیا جلو آمد و با قاطعیت گفت:

ـ اما مدارک جدید داریم؛ مدارکی که ثابت می‌کنه حقیقت چیز دیگه‌ای بوده.

افسر پرونده را برداشت و یکی‌یکی عکس‌ها، پیام‌ها و مدارک را نگاه کرد.

چهره‌اش آرام‌آرام جدی شد.

چند دقیقه بعد، رئیس اداره هم به اتاق آمد.

همه‌ی مدارک را با دقت بررسی کرد.

سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.

بالاخره رئیس پلیس سرش را بلند کرد و گفت:

ـ اگر این مدارک واقعی باشه...

ممکنه با یک پرونده‌ی جنایی بزرگ روبه‌رو باشیم.

نفسم را حبس کردم.

ـ یعنی... دوباره تحقیق می‌کنید؟

رئیس پلیس با قاطعیت جواب داد:

ـ بله.

از همین امروز.

پرونده دوباره باز می‌شه.

اگر لایلا و لیلی در این ماجرا نقش داشته باشن...

هیچ‌کس نمی‌تونه نجاتشون بده.

احساس کردم بعد از مدت‌ها، روزنه‌ی کوچکی از امید در دلم روشن شده است.

از اتاق بیرون آمدیم.

آلیا آرام کنارم ایستاد و گفت:

ـ مرینت همیشه می‌گفت حقیقت، هرچقدر هم دیر، بالاخره خودش رو نشون می‌ده.

به آسمان ابری نگاه کردم.

زیر لب زمزمه کردم:

ـ این بار...

قول می‌دم حقیقت رو تا آخر دنبال کنم.

حتی اگر تمام دنیا مقابلم بایستن.

در همان لحظه، داخل اداره پلیس، چند مأمور با عجله از کنارمان عبور کردند.

یکی از آن‌ها گفت:

ـ حکم بازرسی و احضار لایلا و لیلی صادر شده...

تحقیقات رسماً شروع شد.

برای اولین بار حس کردم...

شاید عدالت، هنوز زنده باشد.