مون مارتر

مون مارتر 

پارت ششم 

از زبان ادرین

فردا شب، برخلاف همیشه، وقتی از شرکت بیرون آمدم حس عجیبی داشتم.

یک شلوار لی مشکی پوشیده بودم و پیراهن سفیدی تنم بود که چند دکمه‌ی بالایش را باز گذاشته بودم. آستین‌هایم را هم تا آرنج بالا زده بودم.

همین که از در شرکت بیرون آمدم، صدای سوت کوتاهی شنیدم.

سرم را چرخاندم.

مینو کنار ماشینش ایستاده بود و با لبخند نگاهم می‌کرد.

بالاخره تونستم از اون دفتر بیرونت بکشم!

 

با خنده گفتم:

این‌قدر ذوق نکن، شاید هنوز پشیمون بشم.

 

با اخم ساختگی دستش را روی دستگیره‌ی ماشین گذاشت.

حتی فکرشم نکن. سوار شو.

 

درِ ماشین را باز کردم و روی صندلی نشستم. چند لحظه بعد، مینو ماشین را روشن کرد و وارد خیابان شد.

موسیقی آرامی داخل ماشین پخش می‌شد و ترافیک شبانه کم‌کم از جلوی چشممان می‌گذشت.

بعد از چند دقیقه سکوت، به سمتش نگاه کردم.

راستی... کنسرت کیه؟

 

مینو لبخند زد، اما نگاهش را از جاده برنداشت.

راستش خودمم زیاد نمی‌شناسمش.

 

متعجب شدم.

یعنی چی؟

فقط خیلی ازش تعریف شنیدم. می‌گن اجرای زنده‌ش فوق‌العاده‌ست و همه رو شگفت‌زده می‌کنه.

 

لبخندی زدم.

پس داریم شانسی می‌ریم؟

دقیقاً! بعضی وقتا بهترین خاطره‌ها از همین تصمیم‌های یهویی ساخته می‌شن.

 

سرم را به شیشه تکیه دادم و به نورهای شهر خیره شدم.

امیدوارم حق با تو باشه.

 

مینو با اطمینان گفت:

مطمئن باش امشب، حداقل برای چند ساعت، هیچ خبری از جلسه، قرارداد و ایمیل نیست... فقط موسیقی.