مون مارتر

مون مارتر 

پارت پنجم 

مینو چند لحظه به ادرین خیره ماند. بعد ناگهان از جایش بلند شد و دست‌هایش را به کمر زد.

خب، تصمیم گرفتم.

ادرین ابرویی بالا انداخت.

درباره‌ی چی؟

فردا شب با من میای کنسرت.

ادرین حتی فرصت فکر کردن هم نداد.

نه، نمی‌تونم. کلی—

مینو دستش را بالا آورد و حرفش را قطع کرد.

نه نه نه... هیچ "نمی‌تونم"ی قبول نیست.

مینو...

ادرین، سه ماهه هر بار یه بهونه آوردی. پروژه، جلسه، قرارداد، ایمیل... دیگه تموم شد.

ادرین لبخند کمرنگی زد.

واقعاً سرم شلوغه.

مینو خم شد و درِ لپ‌تاپش را آرام بست.

فردا شب، فقط سه ساعت. دنیا هم به آخر نمی‌رسه.

ولی...

هیچ ولی‌ای وجود نداره.

با شیطنت انگشت اشاره‌اش را سمت ادرین گرفت

هیچ ولی‌ای وجود نداره.

با شیطنت انگشت اشاره‌اش را سمت ادرین گرفت.

بلیت هم گرفتم.

ادرین با تعجب نگاهش کرد.

یعنی از قبل مطمئن بودی قبول می‌کنم؟

نه.

لبخند پیروزمندانه‌ای زد.

مطمئن بودم نمی‌ذارم ردش کنی.

ادرین خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که بعد از مدت‌ها روی لب‌هایش نشسته بود.

تو واقعاً دست‌بردار نیستی، نه؟

اصلاً.

مینو کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

فردا ساعت هفت جلوی شرکت منتظرتم. اگه دیر کنی، خودم میام تا اتاقت و جلوی همه با صدای بلند اسمت رو صدا می‌زنم.

ادرین با خنده سرش را تکان داد.

تهدید می‌کنی؟

نه، قول می‌دم.

با چشمکی در را باز کرد و قبل از بیرون رفتن گفت:

پس لباس رسمی شرکت رو هم نپوش! می‌خوام یه شب مثل آدم‌های عادی خوش بگذرونی.

در بسته شد و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

ادرین نگاهی به بلیت‌هایی که مینو روی میزش گذاشته بود انداخت. آهی کشید و این بار، لبخندی واقعی گوشه‌ی لبش نشست.

فکر کنم... حق با مینو باشه. فقط برای یک شب، کار می‌تونه صبر کنه.