عشق

عشق 

پارت سی و دوم

سلام بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 

پارت بعد

از زبان آدرین

تقریباً یک ساعت گذشته بود.

دیگر نمی‌توانستم روی تخت بمانم.

سرم هنوز درد می‌کرد، اما فقط یک فکر در ذهنم بود.

مرینت.

به سختی از تخت پایین آمدم و خودم را به در اتاق رساندم.

همین که دستگیره را پایین کشیدم، صدای فلیکس را از انتهای راهرو شنیدم.

داشت با تلفن حرف می‌زد.

بی‌اختیار همان‌جا ایستادم.

صدایش گرفته و خسته بود.

ـ آخ... من چطوری بهش بگم؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، گفت:

ـ آره... می‌دونم...

دستش را روی پیشانی‌اش کشید.

ـ مرینت با ماشین دوستش از جاده منحرف شد... ماشین رفت ته دره...

نفسم بند آمد.

تمام بدنم یخ کرد.

فلیکس ادامه داد:

ـ وقتی پیداشون کردن... دیگه دیر شده بود.

...

ـ آره...

مراسمش هم برگزار شد.

الان...

زیر خاکه.

احساس کردم زمین از زیر پایم کشیده شد.

نه...

این دروغ بود.

باید دروغ می‌بود.

مرینت نمی‌توانست...

نمی‌توانست رفته باشد.

دستم از روی دستگیره سر خورد.

صدای برخورد فلز در راهرو پیچید.

فلیکس وحشت‌زده برگشت.

چشمش که به من افتاد، رنگش پرید.

برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.

لب‌هایش لرزید.

ـ آدرین...

اما دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید.

فقط یک جمله در ذهنم تکرار می‌شد...

«الان... زیر خاکه...

از زبان آدرین

پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشت.

به دیوار تکیه دادم.

صدای فلیکس دور و دورتر می‌شد.

انگار تمام دنیا از من فاصله گرفته بود.

فقط...

یک تصویر در ذهنم جان گرفت.

مرینت...

همان اتاق تاریک.

صورت رنگ‌پریده‌اش.

نفس‌های بریده‌اش.

و صدایش...

ـ «کار لایلا بود...»

من...

سرد نگاهش کرده بودم.

با بی‌رحمی گفته بودم:

ـ «انتظار داری باور کنم؟»

چشم‌هایش...

پر از التماس بود.

نه برای نجات خودش...

فقط می‌خواست حقیقت را باور کنم.

بعد...

لبخند تلخ و خسته‌اش.

ـ «کاش... یه بار... حرفم رو باور می‌کردی...»

نفسم برید.

دستم را روی صورتم گذاشتم.

ـ نه...

نه...

این حرف را من زده بودم.

من...

کسی بودم که به او شک کردم.

وقتی بیشتر از هر زمان دیگری به من احتیاج داشت...

تنهایش گذاشتم.

اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم پایین آمد.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

گریه کردم.

اما دیگر دیر شده بود.

مرینت دیگر نبود...

و آخرین خاطره‌ای که از من با خودش برده بود...

نگاه سرد مردی بود که حرف دلش را باور نکرد.