
مون مارتر
پارت چهارم
نور مانیتورها روی چهرهی ادرین افتاده بود. پروندهها یکی پس از دیگری روی میز جمع شده بودند و صفحهی لپتاپش پر از نمودارها و ایمیلهای نخوانده بود.
با دستش پیشانیاش را فشار داد و آه کوتاهی کشید.
چند شب بود درست نخوابیده بود و این خستگی حالا خودش را در چشمهای بیرمقش نشان میداد.
صدای تقتق آرامی به در خورد.
ادرین؟
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، آرام گفت:
بیا داخل.
در باز شد و مینو با یک لیوان قهوه وارد اتاق شد. لبخند همیشگیاش روی صورتش بود، اما همین که نگاهش به ادرین افتاد، لبخندش کمرنگ شد.
هنوز اینجایی؟ ساعت رو دیدی؟
ادرین فقط شانهای بالا انداخت.
کار تموم نشده.
مینو لیوان را روی میزش گذاشت.
از صبح حتی یه بار هم از پشت این میز بلند نشدی.
وقتش نبود.
مینو چند لحظه ساکت نگاهش کرد. بعد روی صندلی روبهرو نشست.
ادرین... این پروژه هرچقدر هم مهم باشه، ارزش نداره خودت رو اینقدر تحت فشار بذاری.
ادرین لبخند خستهای زد.
اگه من انجامش ندم، کسی دیگه انجامش نمیده.
این فقط یه بهونهست.
سکوت بینشان افتاد.
مینو نفس عمیقی کشید و با لحنی آرامتر گفت:
از وقتی اومدی این شرکت، فقط کار کردی. نه استراحت، نه تفریح، نه حتی یه ناهار درست حسابی. انگار داری از یه چیزی فرار میکنی.
ادرین برای چند ثانیه به صفحهی لپتاپ خیره ماند.
انگشتهایش روی صفحهکلید بیحرکت مانده بودند.
شاید...
مینو با تعجب نگاهش کرد.
شاید حق با تو باشه.
برای اولین بار، صدای ادرین آنقدر خسته بود که حتی خودش هم نتوانست آن را پنهان کند.