عشق

عشق

پارت سی و یکم 

 

از زبان آدرین

حدود یک ساعت گذشته بود.

دیگر طاقت ماندن روی تخت را نداشتم.

سرم هنوز گیج می‌رفت، اما باید مرینت را پیدا می‌کردم.

آرام سرم را از تخت پایین آوردم.

دستم را به پایه‌ی سرم گرفتم و با زحمت ایستادم.

قدم‌هایم سست بود.

به‌آرامی به سمت در رفتم.

در را کمی باز کردم.

راهرو ساکت بود.

همان لحظه صدای فلیکس را شنیدم.

چند متر آن‌طرف‌تر، پشت پیچ راهرو ایستاده بود و با تلفن حرف می‌زد.

ناخواسته ایستادم.

صدایش مضطرب بود.

ـ آخ...

چند ثانیه سکوت کرد و دستی به موهایش کشید.

ـ من چه‌جوری بهش بگم؟

نفسم در سینه حبس شد.

فلیکس دوباره گفت:

ـ مرینت... با ماشینِ دوستش از جاده منحرف شده...

صدایش شکست.

ـ ماشین رفته ته دره...

احساس کردم دنیا دور سرم می‌چرخد.

دستم از چارچوب در سُر خورد.

نه...

نه...

این امکان نداشت.

فلیکس هنوز متوجه حضورم نشده بود.

فقط صدایش را می‌شنیدم که آرام‌تر گفت:

ـ هنوز نمی‌دونم دقیقاً چی شده... فقط می‌ترسم آدرین وقتی بفهمه...

بقیه‌ی حرفش را نشنیدم.

صدای تپش قلبم، تمام صداهای دیگر را بلعیده بود.