
عشق
پارت بیست و پنجم
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره
از زبان آدرین
برای چند ثانیه فقط به خروجی پارکینگ خیره ماندم.
نه...
این اتفاق نمیتوانست واقعی باشد.
مرینت را جلوی چشمم برده بودند.
دندانهایم را روی هم فشار دادم و با تمام سرعت خودم را داخل ماشین انداختم.
موتور را روشن کردم.
صدای غرش موتور در پارکینگ پیچید.
ـ لعنتی...
رد لاستیکهای شاسیبلند هنوز روی زمین پیدا بود.
با بیشترین سرعت از بیمارستان بیرون زدم.
چند خیابان جلوتر بالاخره ماشینشان را دیدم.
همان شاسیبلند مشکی.
فاصلهام را حفظ کردم.
اگر میفهمیدند تعقیبشان میکنم، ممکن بود به مرینت آسیب بزنند.
فرمان را محکم گرفته بودم.
تمام ذهنم فقط یک جمله را تکرار میکرد.
«فقط دوام بیار... دارم میام.»
ماشینشان ناگهان از خیابان اصلی خارج شد.
وارد کوچهای باریک و خلوت شد.
اخم کردم.
کوچه بنبست نبود، اما آنقدر ساکت بود که حتی صدای موتور ماشینم هم توی آن میپیچید.
چند متر جلوتر...
شاسیبلند ایستاد.
من هم کمی عقبتر توقف کردم.
در ماشین را باز کردم و آرام پایین آمدم.
نگاهم همهجا را میگشت.
هیچکس نبود.
نه صدایی...
نه حرکتی...
انگار ماشین در هوا ناپدید شده بود.
آهسته چند قدم جلو رفتم.
ـ مرینت...؟
هیچ جوابی نیامد.
کوچه به حیاط یک ساختمان قدیمی و متروکه ختم میشد.
در نیمهباز بود.
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
صدای قدمهایم روی زمین سیمانی میپیچید.
همهجا تاریک و ساکت بود.
حس بدی داشتم...
حسی که فریاد میزد اینجا یک تله است.
دستم را داخل جیبم بردم تا گوشیام را بیرون بیاورم و درخواست نیرو کنم.
همان لحظه...
صدای بسیار آرامی از پشت سرم آمد.
برگشتم...
اما دیر شده بود.
ضربهای محکم به پشت سرم خورد.
درد شدیدی تمام وجودم را گرفت.
چشمهایم سیاهی رفت.
تعادلم را از دست دادم و روی زانوهایم افتادم.
تصویر مقابلم تار میشد.
آخرین چیزی که دیدم...
چند جفت کفش مشکی بود که دورم حلقه زدند.
صدای مردی با خونسردی گفت:
ـ رئیس گفته زنده میخوادش...
خواستم بلند شوم...
اما بدنم دیگر فرمان نمیبرد.
پلکهایم سنگین شدند.
و همهچیز...
در تاریکی مطلق فرو رفت.
حمایت یادتون نره 🩷 😊 😘 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷