
عشق
پارت بیست و چهارم
از زبان آدرین
سه روز بعد...
پزشک آخرین توصیهها را گفت و برگهی ترخیص را به دستم داد.
بدون اینکه نگاهش کنم، داخل پرونده گذاشتم.
ـ میتونی بری.
مرینت آرام از روی تخت بلند شد.
هنوز موقع راه رفتن دستش را روی شکمش میگذاشت، اما سعی میکرد چیزی بروز ندهد.
چند قدم برداشت و زیر لب گفت:
ـ ممنون که این چند روز کنارم بودی...
فقط سری تکان دادم.
ـ وظیفهم بود.
لبخند کمرنگش محو شد.
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
بعد آهسته پرسید:
ـ هنوز... ازم ناراحتی؟
نگاهش نکردم.
ـ سوار شو، دیرم شده.
دیگر چیزی نگفت.
...
به پارکینگ بیمارستان رسیدیم.
ماشین چند متر آنطرفتر بود.
کلید را از جیبم بیرون آوردم.
ـ تو همینجا وایسا. ماشینو میارم.
مرینت بیصدا کنار ستون پارکینگ ایستاد.
چند قدم دور شده بودم که صدای ترمز تندی در فضا پیچید.
اخم کردم و برگشتم.
یک شاسیبلند مشکی درست کنار مرینت توقف کرده بود.
در عقب ماشین باز شد.
دو مرد با لباس مشکی در کمتر از چند ثانیه از ماشین پایین پریدند.
مرینت حتی فرصت واکنش پیدا نکرد.
یکی از آنها بازویش را گرفت.
مرینت با وحشت خودش را عقب کشید.
ـ ولم کنید!
صدایش در پارکینگ پیچید.
همان لحظه نگاهم با نگاهش گره خورد.
چشمهایش پر از ترس بود.
ـ آدرین...!
اسمم را فریاد زد.
بدون اینکه چیزی بگویم، به سمتشان دویدم.
یکی از مردها اسلحهای را از زیر کت بیرون کشید و مستقیم به طرفم گرفت.
قدمهایم برای یک لحظه متوقف شد.
همان مکث کوتاه کافی بود.
مرینت را داخل ماشین هل دادند.
در با شدت بسته شد.
ماشین با صدای لاستیکها از پارکینگ خارج شد.
من فقط چند ثانیه بیحرکت ایستادم...
نگاهم روی رد لاستیکهای ماشین مانده بود