
عشق
پارت بیست و سوم
از زبان آدرین
نمیدانم چند دقیقه گذشته بود.
شاید پنج دقیقه...
شاید یک ساعت...
برای من، زمان دیگر معنایی نداشت.
به درِ اتاق عمل خیره مانده بودم؛ همان درِ سفیدی که هر بار باز و بسته میشد، قلبم از جا کنده میشد.
دستهایم هنوز به خون مرینت آغشته بود.
بارها خواستم بروم و بشویمشان...
اما نتوانستم.
انگار اگر خونش را پاک میکردم، آخرین چیزی که از او همراهم مانده بود را از دست میدادم.
در همین فکر بودم که درِ اتاق عمل باز شد.
ناخودآگاه از جا بلند شدم.
پزشک ماسکش را پایین کشید و با خستگی لبخند کمرنگی زد.
ـ آقای اگرست... جای نگرانی نیست.
نفس حبسشدهام آزاد شد.
ـ خونریزی به خاطر باز شدن بخیههای زخم شکمش بود. دوباره بخیهها ترمیم شدند و خوشبختانه آسیبی به اندامهای داخلی وارد نشده. الان تحت نظره، ولی حالش پایدار و خوبه.
احساس کردم زانوهایم دیگر توان نگه داشتنم را ندارند.
چشمهایم را برای چند ثانیه بستم.
«خدایا... ممنون.»
پزشک ادامه داد:
ـ تا یکی دو ساعت دیگه که اثر داروی بیهوشی کمتر بشه، میتونید ببینیدش.
فقط سر تکان دادم.
حتی توان حرف زدن هم نداشتم.
...
دو ساعت بعد...
آرام وارد اتاقش شدم.
صدای منظم دستگاه مانیتور، سکوت اتاق را پر کرده بود.
مرینت روی تخت خوابیده بود.
رنگش هنوز کمی پریده بود، اما نفسهای آرامش نشان میداد که خطر گذشته است.
چند قدم جلو رفتم و کنار تخت نشستم.
دستم را آرام روی دستش گذاشتم.
این بار گرم بود...
دیگر آن سرمای ترسناک را نداشت.
چند لحظه بعد پلکهایش تکان خورد.
آرام چشمهایش را باز کرد.
نگاهش که به من افتاد، لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ هنوز اینجایی...؟
با اخم ساختگی نگاهش کردم.
ـ فکر کردی بعد از اون کاری که کردی، ولت میکنم؟
لبخندش کمرنگتر شد.
ـ ببخشید...
صدایش آنقدر ضعیف بود که دلم فشرده شد.
نفسی کشیدم و آرام گفتم:
ـ نه... این بار فقط گوش کن.
کسی که از ارتفاع خودش رو پایین میاندازه، فقط خودش رو به خطر نمیاندازه...
قلب آدمهایی که دوستش دارن رو هم میشکنه.
مرینت سکوت کرد.
اشک آرامی از گوشه چشمش سرازیر شد.
دستم را جلو بردم و اشکش را پاک کردم.
ـ فعلاً فقط استراحت کن.
بحث کردن برای وقتی که حالت کاملاً خوب شد.
او آرام سر تکان داد.
برای اولین بار بعد از ساعتها، وقتی دیدم نفس میکشد، چشمهایش باز است و لبخند هرچند کوچکی روی لبهایش نشسته...
فهمیدم که این بار، واقعاً نجاتش داده بودم.