عشق

عشق 

پارت بیست و سوم 

از زبان آدرین

هنوز نفس‌هایمان به حالت عادی برنگشته بود.

مرینت بی‌رمق روی پشت‌بام افتاده بود و شانه‌هایش از گریه می‌لرزید.

خواستم چیزی بگویم...

اما ناگهان اخمی کردم.

نگاهم روی لباسش ثابت ماند.

رنگ قرمز...

ابتدا فکر کردم خطای دید است.

ولی لحظه‌ای بعد دیدم لکه‌ی خون، آرام‌آرام روی لباسش بزرگ‌تر می‌شود.

قلبم فرو ریخت.

ـ مرینت...

او با سختی چشم‌هایش را باز کرد.

لبخند کم‌رنگی زد؛ انگار می‌خواست بگوید حالش خوب است.

اما همان لحظه سرفه‌ی شدیدی کرد.

«سرفه... سرفه...»

و بعد...

چند قطره خون از گوشه‌ی لبش روی چانه‌اش لغزید.

چشم‌هایم از وحشت گشاد شد.

ـ نه...

دستم را پشت سرش گذاشتم.

ـ مرینت! به من نگاه کن!

لب‌هایش می‌لرزید.

با صدایی ضعیف زمزمه کرد:

ـ شکمم... درد می‌کنه...

نگاهم پایین رفت.

بانداژی که روی شکمش بسته بودند، کاملاً خیس شده بود و خون از زیر آن بیرون می‌زد.

احتمالاً موقع کشیده شدن روی داربست، زخمش دوباره باز شده بود.

دوباره سرفه کرد.

رد باریکی از خون روی لب‌هایش نشست.

تمام بدنم یخ کرد.

دیگر حتی فرصت فکر کردن هم نداشتم.

او را آرام در آغوشم گرفتم.

آن‌قدر سبک شده بود که انگار هیچ وزنی نداشت.

ـ چیزی نمی‌شه... فقط بیدار بمون.

سرش روی شانه‌ام افتاد.

چشم‌هایش نیمه‌باز بود.

ـ آدرین...

ـ حرف نزن.

با عجله از پشت‌بام پایین دویدم.

پله‌ها را یکی‌درمیان رد می‌کردم.

فقط یک فکر در سرم می‌چرخید...

«نباید اتفاقی برایش بیفتد.»

به محض رسیدن به بخش اورژانس، با صدایی که از اضطراب می‌لرزید فریاد زدم:

ـ کمک! لطفاً یکی کمک کنه! حالش خوب نیست!

چند پرستار با برانکارد به طرفمان دویدند.

وقتی خواستند مرینت را از آغوشم بگیرند، ناخودآگاه دستم را محکم‌تر دورش حلقه کردم.

انگار اگر رهایش می‌کردم، برای همیشه از دستش می‌دادم.

یکی از همکارام  با لحنی جدی گفت:

ـ آدرین لطفاً برو کنار تا بتونیم بهش رسیدگی کنیم.

با تردید دستم را عقب کشیدم.

مرینت را روی برانکارد خواباندند و با سرعت به سمت اتاق عمل بردند.

درهای بزرگ اتاق بسته شد...

و من همان‌جا، وسط راهرو، بی‌حرکت ایستادم.

برای اولین بار در زندگی‌ام، هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد.

فقط به در بسته خیره ماندم...

و زیر لب، آرام زمزمه کردم:

«مرینت... فقط این بار هم دوام بیار...»