
سقوط ازاد
پارت بیست و هشتم
از زبان آدرین
چند دقیقه از بیهوش شدن فلیکس گذشته بود.
من و اما کنارش زانو زده بودیم و مرینت با همان خونسردی همیشگی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ انگار نه انگار چند لحظه قبل با کیفش فلیکس را نقش زمین کرده است.
با نگرانی نبض فلیکس را گرفتم.
«خوبه... فقط بیهوش شده.»
اما نفس راحتی کشید، اما نگاهش هنوز پر از اضطراب بود.
چند لحظه بعد، فلیکس آرام نالهای کرد و پلکهایش را باز کرد.
اول سقف آسمان را نگاه کرد، بعد دستش را روی پشت سرش گذاشت.
«آخ...»
با اخم نشست و زیر لب گفت:
«کدوم...؟»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که مرینت دستش را بالا آورد.
«من.»
فلیکس چند ثانیه فقط به او خیره ماند.
من انتظار داشتم دوباره دعوا شود.
اما برخلاف همیشه...
فلیکس لبخند تلخی زد.
«حقم بود.»
همه ساکت شدیم.
برای اولین بار غرور از چهرهاش رفته بود.
سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
«تمام این سالها فکر میکردم اگه از گذشته فرار کنم، همهچیز درست میشه... اما هر جا رفتم، عذاب وجدان دنبالم اومد.»
بعد نگاهش را به اما دوخت.
چشمانش پر از اشک شده بود.
«من هنوز دوستت دارم... اما میدونم شاید دیگه هیچ حقی نداشته باشم این رو بگم.»
اما چیزی نگفت.
فقط نگاهش میکرد.
فلیکس ادامه داد:
«من فقط اومدم برای آخرین بار حقیقت رو بگم... بعد از امروز دیگه مزاحمت نمیشم.»
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد آرام از جیبش حلقهای بیرون آورد.
همان حلقهای که سالها پیش قرار بود به اما بدهد.
نگاهش کرد...
لبخند تلخی زد...
و حلقه را روی نیمکت باغ گذاشت.
«خداحافظ، اما... امیدوارم خوشبخت بشی.»
بعد از کنارمان رد شد.
اما ناگهان صدایش زد.
«فلیکس...»
او ایستاد، اما برنگشت.
«این اولین باره که واقعاً حقیقت رو توی چشمات میبینم.»
فلیکس چیزی نگفت.
فقط آرام رفت.
من تا مدتها به رفتنش خیره ماندم.
حس میکردم این پایان یک دشمنی قدیمی است...
اما شاید آغاز چیزی تازه باشد.