عشق

عشق 

پارت بیست و دوم

از زبان آدرین

برای چند ثانیه همه‌چیز متوقف شد.

انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

چشم‌هایم با ناباوری به جایی خیره مانده بودند که چند لحظه قبل مرینت آنجا ایستاده بود.

بعد ناگهان قلبم از جا کنده شد.

ـ مرینت!

به سمت لبه دویدم.

دستم را روی دیوار گذاشتم و نفس‌زنان پایین را نگاه کردم.

اما چیزی که دیدم باعث شد برای لحظه‌ای خشکم بزند.

مرینت روی زمین نبود.

کمی پایین‌تر از پشت‌بام، داربست بزرگی برای تعمیرات نمای بیمارستان نصب شده بود.

شال بلندش دور یکی از میله‌های فلزی پیچیده بود و خودش چند متر پایین‌تر از لبه، میان داربست آویزان مانده بود.

با یک دست میله را گرفته بود.

صورتش از ترس رنگ نداشت.

باد موهای آبی‌رنگش را به هم می‌ریخت.

هر لحظه ممکن بود دستش سر بخورد.

ـ آدرین...

صدایش لرزید.

ـ کمکم کن...

خون در رگ‌هایم یخ زد.

بدون فکر از روی لبه خم شدم.

ـ محکم نگه دار!

ـ نمی‌تونم...

اشک از چشم‌هایش سرازیر شد.

ـ دستم داره سر می‌خوره...

برای اولین بار در عمرم واقعاً وحشت کردم.

نه برای خودم...

برای او.

همان دختری که سعی کرده بودم از خودم دورش کنم.

همان دختری که فکر می‌کردم دیگر اهمیتی برایم ندارد.

اما حالا فقط تصور از دست دادنش کافی بود تا نفسم بند بیاید.

روی شکم خوابیدم و دستم را به سمتش دراز کردم.

ـ مرینت! به من نگاه کن!

او سرش را بالا آورد.

چشم‌های سرخش به چشم‌هایم دوخته شد.

ـ دستمو بگیر...

ـ آدرین...

ـ همین الان!

میله زیر پایش صدا داد.

قلبم ایستاد.

مرینت جیغ کوتاهی کشید.

بدون فکر بیشتر خم شدم و مچ دستش را گرفتم.

محکم.

آن‌قدر محکم که انگشتانم درد گرفتند.

ـ ولت نمی‌کنم...

نفس‌نفس زد.

ـ آدرین...

ـ گفتم ولت نمی‌کنم!

با تمام نیرو او را بالا کشیدم.

چند ثانیه بعد هر دو روی پشت‌بام افتادیم.

نفس‌هایمان بریده بود.

مرینت از شدت گریه می‌لرزید.

و من...

برای چند لحظه فقط به او خیره ماندم.

هنوز دستش را رها نکرده بودم.

هنوز از این فکر می‌ترسیدم که اگر چند ثانیه دیرتر می‌رسیدم چه اتفاقی می‌افتاد.

برای اولین بار صدای قلب خودم را می‌شنیدم.

و برای اولین بار فهمیدم از دست دادن مرینت چقدر می‌تواند مرا نابود کند.