
عشق
پارت بیستم
از زبان آدرین
چند لحظه به گریههای مرینت خیره مانده بودم.
اشکهایش را میدیدم، اما انگار چیزی درونم نمیگذاشت کوتاه بیایم.
وقتی گفت:
ـ من برای کدوم اشتباه نکرده دارم مجازات میشم...؟
نگاهش کردم.
صدایم سرد شد.
ـ داری تقاص گناهت رو پس میدی.
همین که این جمله از دهانم بیرون آمد، خودم هم سنگینیاش را حس کردم.
چشمهایش پر از تعجب و درد شد.
ـ گناه من؟
صدایش لرزید.
اما نگاهش نکردم.
نمیخواستم آن شکستن را ببینم.
فقط گفتم:
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای آرامش آمد:
ـ من حتی نمیدونم چه گناهی کردم...
دستم روی دستگیره در سفت شد.
برای یک لحظه قلبم گفت برگرد.
اما غرورم جلویم را گرفت.
به سمت در رفتم.
پشت سرم صدای گریه آرامش را میشنیدم.
هر قدمی که دورتر میشدم، آن صدا بیشتر اذیتم میکرد.
وقتی در را بستم، تکیه دادم به دیوار.
چشمهایم را بستم.
چرا وقتی دیدم شکسته شده، باز هم نتونستم مهربان باشم؟
چرا آن جمله را گفتم؟
اما با وجود همه این فکرها...
باز نمیتوانستم تصویر چشمهای پر از دردش را از ذهنم بیرون کنم.