مون مارتر

مون مارتر 

پارت دوم 

زبان مرینت

صدای پیانو آرام‌تر شد و من نفس عمیقی کشیدم.

"Where are you tonight, I need to know..."

نورهای سالن مثل ستاره‌های محوی مقابلم بودند.

"I'm still lost, even after all this time..."

برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم.

جمعیت با من همخوانی می‌کردند.

صدای هزاران نفر در سالن پیچیده بود.

"Every memory cuts a little deeper..."

و بعد آخرین بخش آهنگ را خواندم.

"The rain keeps falling, the clock moves on..."

احساس کردم بغضم دارد بالا می‌آید.

اما حرفه‌ای بودن یعنی حتی وقتی دلت می‌شکند، لبخند بزنی.

"And every drop reminds me of you..."

آخرین نت در سالن پیچید.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

و بعد...

تشویق.

بلندتر از همیشه.

تمام سالن روی پا ایستاده بود.

نور گوشی‌ها مثل آسمانی پر از ستاره می‌درخشید.

لبخند کوچکی زدم و سرم را خم کردم.

«ممنونم... دوستتون دارم.»

تشویق‌ها ادامه داشت.

چند بار دیگر تعظیم کردم و بالاخره از صحنه پایین آمدم.

به محض اینکه وارد راهروی پشت صحنه شدم، لبخند از روی صورتم محو شد.

مدیر برنامه‌هایم گفت: «عالی بودی!»

فقط سری تکان دادم.

چند دقیقه بعد مرا به بخش ملاقات طرفداران بردند.

صف طولانی بود.

دخترها و پسرهای زیادی منتظر بودند.

روی صندلی نشستم و خودکار را برداشتم.

اولین طرفدار جلو آمد.

«مرینت! من از هفت سالگی آهنگ‌هات رو گوش میدم!»

لبخند زدم.

«خیلی ممنون.»

روی دفترش امضا کردم.

بعدی خواست عکس بگیرد.

کنارم ایستاد و با هیجان گفت: «این بهترین روز زندگیمه!»

دوربین فلش زد.

بعد نفر بعدی.

و بعد نفر بعدی.

ساعت‌ها گذشت.

امضا.

عکس.

لبخند.

تشکر.

دوباره عکس.

دوباره امضا.

همه خوشحال بودند.

اما هر بار که فلش دوربین روشن می‌شد، بیشتر احساس خستگی می‌کردم.

بالاخره آخرین طرفدار هم رفت.

سالن تقریباً خالی شده بود.

از روی صندلی بلند شدم.

کفش‌های پاشنه بلندم را درآوردم و در دست گرفتم.

راهروی طولانی پشت صحنه ساکت بود.

برای اولین بار در آن شب، هیچ صدایی نبود.

نه تشویق.

نه موسیقی.

نه دوربین.

فقط سکوت.

به آینه‌ای که کنار خروجی بود نگاه کردم.

دختری خسته با آرایشی که کمی از اشک‌های پنهانش خراب شده بود، به من خیره شده بود.

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد آرام زیر لب گفتم:

«فردا دوباره همین داستان تکرار میشه...»

و از در سالن بیرون رفتم. 🌧️🖤🎤