عشق

عشق

پارت هفدهم 

صدای شوک در اتاق پیچید.

بدن مرینت برای لحظه‌ای تکان خورد.

همه به مانیتور خیره شدند.

یک ثانیه...

دو ثانیه...

هیچ.

آدرین نفسش را حبس کرد.

— دوباره.

پرستار نگاهش کرد.

— دکتر...

صدای آدرین آرام اما جدی بود.

— گفتم دوباره.

دستگاه دوباره آماده شد.

— شارژ شد.

— کنار.

شوک دوم

این بار...

یک خط کوچک روی مانیتور ظاهر شد.

تپ...

تپ...

تپ...

ضعیف.

اما واقعی.

یکی از پرستارها با ناباوری گفت:

— برگشت...

آدرین چند لحظه فقط به صفحه نگاه کرد.

بعد چشم‌هایش را بست و نفسش را بیرون داد.

خم شد سمت مرینت.

آرام گفت:

— دیدی؟

لبخند محوی زد.

— حتی مرگت هم دست منه.

اما هنوز دستش کنار دست مرینت بود.