
عشق
پارت پانزدهم
از زبان آدرین
همین که مرینت را روی تخت سونوگرافی گذاشتم، چیزی در وجودم فریاد میزد که این فقط یک دعوای ساده نیست.
صورتش...
بیش از حد سفید شده بود.
نه آن رنگپریدگی معمولی.
مثل اینکه تمام انرژی بدنش را از دست داده باشد.
— مرینت، نگاهم کن.
چشمهایش را باز کرد.
صدایش گرفته بود.
خشدار.
بین نفسهای کوتاهش مکث میکرد.
— آدرین... من خوبم...
اخم کردم.
— نه، نیستی.
دستم را نزدیک صورتش بردم و همان لحظه کبودیهای زیر چانهاش را دیدم.
اثر فشار انگشت.
نگاهم سرد شد.
— اینو کار رو کی باهات کرده؟
مرینت سریع نگاهش را برگرداند.
—هیچ کسی... خوردم زمین...
چند لحظه ساکت ماندم.
بعد آرام گفتم:
— مرینت، من پزشکم.
نگاهم روی کبودیها ماند.
— این کارِ دست خودت نیست.
چشمهایش پر از اشک شد، اما چیزی نگفت.
یکدفعه سرفه کرد.
اما این سرفه مثل همیشه نبود.
تمام بدنش جمع شد و دستش را روی شکمش فشار داد.
از درد خم شد.
— آروم... آروم نفس بکش.
اما دیدم دستهایش میلرزد.
پیشانیاش خیس عرق سرد شده بود.
رنگ صورتش بیشتر پرید.
— مرینت؟
لبهایش لرزید.
— آدرین... من...
حرفش نصفه ماند.
چشمهایش دوردست را نگاه کرد.
— دنیا... دور سرم میچرخه...
صدایش پایین آمد.
و همان لحظه بدنش شل شد.
من دیگر منتظر نماندم.
سونوگرافی FAST را شروع کردم.
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
و قلبم فرو ریخت.
مایع آزاد در حفره شکم.
خون.
زیاد.
برای چند لحظه فقط پزشک نبودم.
فقط مردی بودم که داشت میدید کسی که برایش مهم است، چقدر تنها جنگیده.
بعد دوباره برگشتم.
— پرستار!
صدایم محکم در اتاق پیچید.
— کد آبی اعلام کن.
همه ایستادند.
— خونریزی فعال شکمی داریم. آمادهی انتقال به اتاق عمل