
سقوط ازاد
پارت بیست و ششم
ادرین
دنبال مرینت آمده بودم
از وقتی از سالن بیرون رفته بود حالم عجیب شده بود
انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود
وقتی وارد باغ شدم صدای حرف زدن شنیدم
ناخودآگاه پشت بوته های بلند ایستادم
فلیکس و مرینت بودند
اول می خواستم خودم را نشان بدهم
اما وقتی اسم اما را شنیدم سر جایم خشک شدم
«چون هنوز نتونستم فراموشش کنم.»
صدای فلیکس بود
بعد همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد
مرینت یقه فلیکس را گرفت
من هرگز او را این طور ندیده بودم
نه این قدر خشمگین
نه این قدر شکسته
«می دونی با کارهات چه بلایی سر خانواده من اومد؟»
ابروهایم در هم رفت
خانواده اش؟
منظورش چه بود؟
اما هر چه بیشتر گوش می دادم بیشتر شوکه می شدم
اسم خاندان دوپن چنگ
مرگ پدر و مادرش
اما...
و دردهایی که سال ها پنهان شده بودند
قلبم فشرده شد
مرینت داشت گریه می کرد
و من هیچ وقت ندیده بودم که این طور از هم بپاشد
دستم را روی دهانم گذاشتم
نمی توانستم باور کنم
دختری که همیشه لبخند می زد
دختری که همیشه قوی به نظر می رسید
این همه درد را به تنهایی تحمل کرده بود
وقتی مرینت برگشت و رفت
خواستم دنبالش بروم
اما پاهایم تکان نمی خورد
هنوز در شوک بودم
نگاهم به فلیکس افتاد
برای اولین بار او را آن قدر ساکت و درمانده دیدم
چند دقیقه بعد از مخفیگاهم بیرون آمدم
صدای دور شدن ماشین مرینت در فضا پیچیده بود
فلیکس سرش را پایین انداخته بود
«فلیکس...»
سرش را بلند کرد
وقتی مرا دید چشمانش گرد شد
«تو اینجا بودی؟»
آرام گفتم
«همه چیز رو شنیدم.»
سکوت بینمان سنگین شد
نگاهم به جاده ای افتاد که مرینت از آن رفته بود
هزاران سؤال در ذهنم می چرخید
اما از همه مهم تر یک چیز بود
من هیچ وقت واقعاً مرینت را نشناخته بودم
و حالا بیشتر از همیشه می خواستم بدانم پشت آن لبخندهای همیشگی چه رازهایی پنهان شده است...
امیدوارم خوشتون بیاد و لطفاً حمایت کنید 🩷🩷