سقوط ازاد

سقوط ازاد 

پارت بیست و پنجم

فلیکس

«چون هنوز نتونستم فراموشش کنم.»

هنوز جمله ام تمام نشده بود که مرینت ناگهان یقه کتم را گرفت

چشم هایش از خشم می درخشید

برای لحظه ای شوکه شدم

مرینت همیشه سعی می کرد احساساتش را پنهان کند

اما حالا دیگر هیچ چیزی را پنهان نمی کرد

«فراموشش نکردی؟»

صدایش می لرزید

«می دونی با کارهات چه بلایی سر خانواده من اومد؟»

سکوت کردم

مرینت ادامه داد

«می دونی بعد از ناپدید شدن اما چه اتفاقی افتاد؟»

نگاهش پر از درد بود

«مادرم از غصه از بین رفت.»

نفسم بند آمد

«پدرم هم مدت کوتاهی بعد فوت کرد.»

احساس کردم زمین زیر پایم خالی شده است

مرینت دستش را رها نکرد

«خانواده دوپن چنگ نابود شد.»

برای اولین بار هیچ جوابی نداشتم

هیچ دفاعی

هیچ بهانه ای

هیچ چیزی

«و من موندم.»

اشک در چشمانش جمع شده بود

«من و اما.»

سرم را پایین انداختم

مرینت با صدایی گرفته گفت:

«فکر می کنی فقط خودت درد کشیدی؟»

چشم هایم را بستم

هر کلمه اش مثل ضربه بود

«اما سال ها با افسردگی جنگید.»

قلبم فشرده شد

«و یه بار هم به خاطر تمام اتفاقاتی که افتاده بود به خودش آسیب زد و نزدیک بود زندگیش رو از دست بده.»

خون در رگ هایم یخ زد

سرم را بالا آوردم

«چی...؟»

اما مرینت دیگر نمی خواست چیزی بشنود

یک قدم عقب رفت

اشک هایش را پاک کرد

«تو هیچ چیز از زندگی ما نمی دونی فلیکس.»

بعد برگشت

و بدون اینکه اجازه بدهد حرفی بزنم به سمت خروجی رفت

«مرینت!»

صدایش زدم

اما حتی برنگشت

چند دقیقه بعد صدای روشن شدن ماشینش در محوطه پیچید

فقط توانستم تماشا کنم

ماشین از عمارت خارج شد و در تاریکی شب ناپدید شد

و من همان جا ایستاده بودم

با حقیقتی که تازه فهمیده بودم