عشق

عشق 

پارت سیزدهم 

بابا در را به زور باز کرد

«درو روی من قفل می کنی؟ »

شروع به زدنم کرد  

همان لحظه لوکا وارد خونه شد

«سلا..»

با دیدن من توی اون وضعیت سکه شد

بعد به سمتم امد و منو از زیر بابا نجات داد 

حالم بده بود ولی برای هیچ کس مهم نبود 

از خونه بیرون زدم

رفتم لب خیابان برای تاکسی دستم را بالا گرفتم

یک ماشین ایستاد سوار شدم

گوشی ام را نیاورده بودم رو به راننده تاکسی گفتم 

«میشه از گوشه شما یک زنگ بزنم» 

راننده تاکسی که به پیرمرد بود گوشی اش را بهم داد 

شمار الیا را گرفتم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الیا :الو بفرمایید 

مرینت:ال یا

الیا:مرینت تویی؟ چی شده؟

مرینت :می ت و نی بی ای به بی مارست انی که تو ش کار می ک نم

الیا:باشه مطمئنی خوبی؟

مرینت:اره ت و فق ط بی ا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی رسیدم بیمارستان پیاده شدم 

و به سمت بیمارستان رفتم وارد شدم خلوت بود

وارد اتاق رزیدنت ها شدم امشب بعضی ها عمل داشتند

گلوم درد می کرد و می سوخت 

روی تخت پزشکی نشستم