
عشق
پارت دوازدهم
از زبان مرینت
وقتی رسیدم خونه، از همون لحظهی اول فهمیدم باید خودم رو آماده کنم.
در که باز شد، سکوتی نبود که آرومم کنه… برعکس، سنگینترم کرد.
مامان و بابا توی پذیرایی بودن.
نگاهشون که افتاد به من، اون نگاه آشنا اومد سراغم… همون نگاهی که همیشه قبل از حرفهای تندشون میاد.
مامان اول شروع کرد.
با صدایی که سعی میکرد کنترل شده باشه، ولی نبود:
«باز دیر اومدی… معلومه کجا بودی؟»
چشمهام رو بستم یه لحظه.
گفتم:
«بیمارستان بودم… شیفتم تموم شده تازه اومدم.»
بابا از جاش بلند شد.
نگاهش سرد بود، مثل همیشه وقتی قرار بود قضاوت کنه.
«همیشه یه بهونه داری، مرینت.»
قلبم سنگین شد.
نه چون حرفش درست بود… چون عادت کرده بودم بدون اینکه اشتباه کنم، مقصر باشم.
مامان ادامه داد:
«از وقتی اون اتفاق افتاد… تو دیگه مثل قبل نشدی. آبروی ما…»
دیگه نشنیدم ادامهش چی بود.
اون کلمه همیشه برام تکراری شده بود: آبرو.
یه نفس عمیق کشیدم.
آروم گفتم:
«من هیچ کاری نکردم که بخوام ازش خجالت بکشم.»
سکوت افتاد.
ولی اون سکوت هم آرامش نبود… فقط انتظار حمله بعدی بود.
بابا با عصبانیت گفت:
«پس چرا همیشه همه چیز دور تو میچرخه؟»
لبهام لرزید.
دیگه نمیخواستم توضیح بدم.
چون هیچ توضیحی براشون کافی نبود.
هیچوقت نبود.
نگاهم رو ازشون گرفتم، از پلهها بالا رفتم.
صدای مامان پشت سرم اومد:
«داری ما رو بیاعتبار میکنی…»
اما من دیگه نای ایستادن نداشتم.
در اتاقم رو بستم.
پشتم رو به در تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم.
همهی روز سنگین بود…
بیمارستان، ادرین، اون دعوا…
و حالا اینجا، جایی که باید امنترین جا میبود، بدترین جا شده بود.
روی تخت نشستم و فقط یه جمله توی ذهنم تکرار شد:
چرا همیشه باید تاوان اشتباهی رو بدم که نکردم؟ 💔