
عشق
پارت یازدهم
از زبان مرینت
چند قدم که رفتیم، دیگه نتونستم ساکت بمونم.
ایستادم.
برگشتم سمتش.
نگاهم جدی بود، حتی خستهتر از قبل.
گفتم:
«ادرین… تو حق نداری اینجوری رفتار کنی.»
چشمهاش هنوز همون حالت سرد رو داشت، ولی انگار یه چیزی توش تکون خورد.
ادامه دادم:
«اون فقط یه همکار بود. به تو ربطی نداره با کی حرف میزنم یا نه.»
یه لحظه سکوت کرد.
بعد با همون لحن کنترلشدهی خودش گفت:
«به من ربط نداره؟»
لبم رو محکم بهم فشار دادم.
«نه. نداره.»
چند ثانیه نگاهم کرد، انگار میخواست چیزی بگه ولی نگه داشت.
من دیگه نخواستم اون فضا رو ادامه بدم.
نفس عمیقی کشیدم، نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
«من دیگه این مدل رفتار رو تحمل نمیکنم.»
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم.
قدمهام تند شد.
دلم نمیخواست برگردم.
حتی یه بار هم پشت سرم رو نگاه نکردم.
رسیدم ایستگاه اتوبوس.
باد خنک میزد و موهام رو بهم میریخت، ولی مهم نبود.
فقط ایستادم و به خیابون خیره شدم.
صداها دور شده بودن… انگار دنیا یه کم از من فاصله گرفته بود.
ولی یه چیز رو خوب حس میکردم…
این دعوا فقط یه شروع بود، نه پایان. 💔