
عشق
پارت دهم
از زبان مرینت
دو ساعت بعد از بخش زدم بیرون.
سرم سنگین بود، چشمهام خسته، ولی بیشتر از همه ذهنم درگیر بود… ادرین.
هوای بیرون بیمارستان یه کم بهتر بود، ولی حال من نه.
همینطور که داشتم از پلهها پایین میاومدم، یه صدا از پشت سرم اومد:
«خانم دوپن چنگ… میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟»
ایستادم.
برگشتم.
یه پسر جوون بود، یونیفورم دانشجویی یا کارآموزی پزشکی تنش بود، یه کم مردد به نظر میرسید.
لبخند مودبانهای زدم، اما خسته بودم.
گفتم:
«بفرمایید…»
خواست چیزی بگه…
از زبان ادرین
همون لحظه داشتم از درِ خروجی اورژانس رد میشدم.
نگاهم افتاد بهش.
مرینت.
و اون پسره.
یه قدم جلوش ایستاده بود، خیلی نزدیکتر از حدی که من دوست داشتم.
نفسم یه لحظه بند اومد.
بعدش…
چیزی توی درونم یخ کرد.
غیرت؟ عصبانیت؟ یا هر چی اسمش رو بذاری.
فقط میدونستم خوشم نمیاد.
اصلاً خوشم نمیاد.
قدمهام خود به خود تند شد.
قبل از اینکه بفهمم دارم چی کار میکنم، رسیدم نزدیکشون.
نگاه اون پسره هنوز روی مرینت بود.
من صاف ایستادم بینشون.
سرد گفتم:
«مشکلی هست؟»
نگاهم مستقیم روی مرینت نبود… ولی حضورم معلوم بود.
اون پسره کمی جا خورد:
«نه… فقط چند سؤال داشتم…»
لبخندم خشک بود.
«الان وقت مناسبی نیست.»
سکوت شد.
مرینت یه لحظه نگاهم کرد… انگار میخواست چیزی بگه.
اما من قبل از هر حرفی ادامه دادم:
«بریم.»
فقط همین.
نه توضیح.
نه نگاه بیشتر.
دستش رو نگرفتم… ولی با فاصلهای که بینمون افتاده بود، راه افتادم.
و فقط یه چیز توی سرم میچرخید:
«چرا از دیدن اون کنارِ یکی دیگه اینقدر بهم فشار میاد…؟» 💔