سقوط ازاد

سقوط ازاد 

پارت بیست و چهارم 

فلیکس

مرینت جلوی من ایستاده بود

اما هیچ جوابی نمی داد

فقط نگاهم می کرد

همان چشم ها...

هر بار که به چشم هایش نگاه می کردم بیشتر یاد اما می افتادم

اول فکر می کردم فقط یک شباهت ساده است

اما حالا مطمئن بودم

این موضوع خیلی فراتر از یک شباهت معمولی بود

دستم را مشت کردم

سال ها بود که دنبال هیچ جوابی نمی گشتم

سال ها بود که سعی کرده بودم گذشته را فراموش کنم

اما وقتی مرینت وارد زندگی ام شد همه چیز به هم ریخت

گردنبند خاندان دوپن چنگ

رفتارهای عجیبش

و شباهتش به اما...

همه چیز داشت کنار هم قرار می گرفت

«فقط حقیقت رو بهم بگو.»

صدای خودم را شنیدم

برای اولین بار بعد از مدت ها در صدایم التماس بود

مرینت نگاهش را از من دزدید

اما من نمی توانستم بی خیال شوم

تصویر اما جلوی چشمم آمد

آخرین باری که دیده بودمش

آخرین باری که به من نگاه کرده بود

بعد رفته بود...

بدون اینکه حتی برگردد

نفس عمیقی کشیدم

هنوز هم نمی دانستم کجاست

حالش خوب است یا نه

اصلاً زنده است یا...

فکرم را متوقف کردم

نمی خواستم حتی به آن احتمال فکر کنم

نگاهم دوباره روی مرینت ثابت شد

اگر حدسم درست بود

او می توانست جواب تمام سؤال هایم باشد

«تو چیزی درباره اما می دونی.»

این بار سؤال نبود

مطمئن بودم

مرینت برای چند لحظه چشم هایش را بست

انگار با خودش می جنگید

بعد آرام گفت

«چرا اینقدر دنبالش می گردی؟»

قلبم از تپش ایستاد

این اولین بار بود

اولین بار که به جای انکار کردن از اما سؤال می کرد

یک قدم جلو رفتم

«چون باید پیداش کنم.»

«برای چی؟»

سکوت کردم

جوابش را خودم هم نمی دانستم

شاید برای اینکه مطمئن شوم حالش خوب است

شاید برای اینکه از او عذرخواهی کنم

شاید فقط برای اینکه یک بار دیگر ببینمش

نگاهم را از مرینت نگرفتم

«چون هنوز نتونستم فراموشش کنم.»

باد میان درختان پیچید

و برای اولین بار دیدم که چشمان مرینت از تعجب گرد شد...