
سقوط ازاد
پارت بیست و دوم
مرینت
نگاه فلیکس هنوز روی صورتم بود
«تو واقعاً کی هستی مرینت؟»
قلبم تند می زد
نباید بیشتر از این سؤال می پرسید
یک قدم جلو رفتم
فلیکس اخم کوچکی کرد
ناگهان کف دستم را روی سینه اش گذاشتم و محکم هلش دادم
فلیکس که انتظارش را نداشت تعادلش را از دست داد
چند قدم عقب رفت و روی چمن ها افتاد
در همان لحظه گردنبند از بین انگشتانش رها شد
فرصت را از دست ندادم
خم شدم و گردنبند را برداشتم
«هی!»
فلیکس خواست بلند شود
اما من قبل از اینکه به من برسد شروع به دویدن کردم
از میان مسیر سنگی باغ گذشتم
در شیشه ای را باز کردم و وارد سالن مهمانی شدم
موسیقی هنوز پخش می شد
مهمان ها مشغول رقص و صحبت بودند
نفس راحتی کشیدم
گردنبند را داخل کیفم گذاشتم
«مرینت؟»
برگشتم
ادرین مقابلم ایستاده بود
«کجا رفته بودی؟»
لبخند مصنوعی زدم
«فقط یه کم هواخوری.»
ادرین با تردید نگاهم کرد
«مطمئنی حالت خوبه؟»
«آره.»
در همان لحظه فلیکس وارد سالن شد
کتش را مرتب کرد و نگاهش مستقیم روی من ثابت ماند
احساس کردم اتفاقات امشب هنوز تمام نشده بود...