سقوط ازاد

سقوط ازاد 

پارت بیست و یکم 

چشم هایم روی گردنبند قفل شد

خودش بود

یک قدم جلو رفتم

«گردنبند من...»

خواستم آن را بگیرم اما فلیکس دستش را عقب کشید

اخم کردم

«فلیکس!»

لبخند محوی زد

«این گردنبند برای توئه؟»

«بله.»

«جالبه.»

«منظورت چیه؟»

فلیکس چند لحظه به گردنبند نگاه کرد

بعد نگاهش را به من دوخت

«پس بگو ببینم...»

ابرویش را بالا داد

«اما کجاست؟»

گیج نگاهش کردم

«چی کجاست؟»

«صاحب اصلیش.»

قلبم یک لحظه ایستاد

«منظورت چیه؟»

«این گردنبند متعلق به خاندان دوپن چنگه.»

نفس در سینه ام حبس شد

«از کجا می دونی؟»

«امروز تحقیق کردم.»

نگاهش از صورتم برداشته نمی شد

«و تا جایی که می دونم همه اعضای اون خانواده سال ها پیش فوت شدن.»

دست هایم مشت شد

«فلیکس...»

«پس سؤال من هنوز پابرجاست.»

یک قدم دیگر نزدیک شد

«این گردنبند چطور دست تو رسیده؟»

سکوت کردم

نمی دانستم چه جوابی بدهم

فلیکس آهسته ادامه داد

«یا شاید باید بپرسم...»

نگاهش روی چهره ام ثابت ماند

«تو واقعاً کی هستی مرینت؟»

باد ملایمی میان درختان وزید

و برای اولین بار احساس کردم فلیکس به حقیقتی نزدیک شده که نباید از آن باخبر می شد...