
عشق
پارت هشتم
باشه، از اول و بدون پیام:
از زبان ادرین
دستم هنوز روی دستگیره در بود.
مرینت پشت سرم ایستاده بود و صدای نفسهایش را میشنیدم.
دفترچه لوکا توی دستم سنگینی میکرد.
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد؛ سکوتی که انگار کش میآمد و خفهکننده میشد.
مرینت آرام گفت:
«ادرین… خواهش میکنم نرو…»
فکم را سفت کردم.
نباید نرم میشدم.
نباید دوباره گول میخوردم.
بدون اینکه برگردم، گفتم:
«من فقط اومدم یه چیزی از اتاق لوکا بردارم.»
صدای لرزشش را حس کردم:
«چیزی نیست که بخوای اینجوری وارد زندگی ما بشی…»
لبخند کوتاه و سردی زدم.
بالاخره برگشتم.
نگاهش کردم.
چشماش خیس بود، ولی هنوز سعی میکرد محکم بایسته.
گفتم:
«تو فکر میکنی من نمیفهمم چی میگذره؟»
یک قدم به سمتش رفتم.
«همه چیز خیلی وقت پیش شروع شده… و من فقط دارم دنبال جواب میگردم.»
نگاهش لرزید.
اما عقب نرفت.
با صدای پایین ادامه دادم:
«لوکا خونهست؟»
سرش را آرام تکان داد:
«نه… نیست…»
دیگه چیزی نگفتم.
از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم.
پلهها را بالا رفتم.
در اتاق لوکا را باز کردم.
هوا داخل اتاق سرد بود، انگار مدتها کسی آنجا نبوده.
نگاهم روی میز چرخید.
کشو را باز کردم و دفترچه را پیدا کردم.
همان چیزی که دنبالش بودم.
مرینت پشت سرم آمد، آرام ایستاد کنار در.
هیچکدام حرفی نمیزدیم.
فقط همدیگر را نگاه میکردیم، اما انگار هر دو چیزهای زیادی برای گفتن داشتیم و هیچکدام جرأتش را نداشتیم.
دفترچه را بستم و گفتم:
«دیگه کاری باهات ندارم.»
«"یه روز حقیقت رو میفهمی... ولی میترسم اون روز خیلی دیر شده باشه..."»
چند ثانیه مکث کردم.
بعد محکمتر ادامه دادم:
«مطمئن باش پشیمون نمیشم.»
برگشتم.
از اتاق بیرون رفتم.
و پشت سرم فقط صدای بسته شدن در ماند… 💔