
سقوط ازاد
پارت بیستم
به ادرین لبخند زدم
«الان برمی گردم.»
قبل از اینکه چیزی بپرسد از میان مهمان ها عبور کردم
از در شیشه ای سالن خارج شدم و وارد حیاط بزرگ عمارت شدم
هوای شب خنک بود
چراغ های تزئینی اطراف باغ روشن بودند
نفس عمیقی کشیدم
حالا باید گردنبند را پیدا می کردم
به سمتی رفتم که حدس می زدم گردنبند افتاده باشد
خم شدم و بین بوته ها گشتم
اما چیزی نبود
چند قدم جلوتر رفتم
باز هم هیچ
«دنبالش می گردی؟»
با شنیدن صدا از جا پریدم
برگشتم
فلیکس چند قدم آن طرف تر ایستاده بود
دست هایش را داخل جیب های شلوارش کرده بود
اخم کردم
«تو اینجا چی کار می کنی؟»
لبخند کجی زد
«اول تو جواب بده.»
چشم هایم را ریز کردم
«من فقط هواخوری اومدم.»
«دروغ بدی بود.»
اخمم بیشتر شد
«به تو ربطی نداره.»
فلیکس چند قدم نزدیک تر آمد
«پس چرا از اول مهمونی مدام به زمین نگاه می کردی؟»
لعنتی...
متوجه شده بود
خواستم از کنارش رد شوم اما راه را بست
«فلیکس کنار برو.»
«اگه چیزی گم کردی شاید بتونم کمکت کنم.»
«کمکت لازم ندارم.»
«مطمئنی؟»
نگاهش عجیب بود
انگار چیزی می دانست
قلبم کمی تندتر زد
«تو چیزی می دونی؟»
لبخندش عمیق تر شد
«شاید.»
«فلیکس!»
دستم را روی بازویش گذاشتم
«هرچی می دونی بگو.»
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد
بعد دستش را از جیب کت بیرون آورد
چیزی میان انگشتانش برق زد
چشم هایم گرد شد
گردنبند من بود...
«دنبال این می گشتی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد دو کامنت و ده لایک