
عشق
پارت هفتم
ادرین
چند بار شعر را خواندم.
هر مصرعش انگار مستقیم به قلبم میخورد.
مرینت...
این شعر بوی درد میداد.
بوی تنهایی.
بوی کسی که مدتهاست حرفش را کسی نشنیده.
نامه را کنار شعر گذاشتم و روی مبل نشستم.
باران هنوز به شیشه میخورد.
نگاهم روی آخرین بیت ثابت ماند.
"جز ردِ پایِ اشتباهی، بر تنم ندید و نکرد..."
نفسم را آهسته بیرون دادم.
ناگهان چیزی از داخل پاکت روی زمین افتاد.
یک عکس.
خم شدم و برداشتمش.
عکس مربوط به چند سال پیش بود.
من و مرینت.
روز جشن مدرسه.
هر دو میخندیدیم.
پشت عکس با خط لرزان نوشته شده بود:
"گاهی آدمها را به خاطر اشتباهاتی که نکردهاند از دست میدهیم..."
قلبم فشرده شد.
برای اولین بار شک کردم.
اگر تمام این مدت...
من اشتباه کرده باشم؟
---
مرینت
روی تخت نشسته بودم.
باران پشت پنجره آرام گرفته بود.
اما طوفان داخل دلم نه.
گوشیام را برداشتم.
صدها بار صفحهی گفتوگوی ادرین را باز کرده بودم.
و صدها بار بدون نوشتن چیزی بسته بودم.
بالاخره انگشتانم روی صفحه حرکت کردند.
"ادرین..."
نوشتم.
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد پاک کردم.
لبخند تلخی زدم.
دیگر چه فرقی میکرد؟
او که حرفم را باور نمیکرد.
او که وقتی بیشتر از همه به او نیاز داشتم، مقابلم ایستاد.
اشکی از گوشه چشمم پایین آمد.
همان لحظه صدای رعد شدیدی در آسمان پیچید.
چراغهای خانه خاموش شدند.
همه جا در تاریکی فرو رفت.
و درست در همان لحظه...
صدای زنگ در خانه بلند شد.
با تعجب از جا بلند شدم.
این وقت شب؟
آرام به سمت در رفتم.
قلبم بیدلیل تند میزد.
دستگیره را گرفتم.
و وقتی در را باز کردم...
نفسم در سینه حبس شد.
ادرین روبهرویم ایستاده بود. 💔🌧️