عشق | 15:04 1405/2/21

عشق
شروع رمان عشق
هیچکس دوستش نداره
نه مادرش نه پدرش
نه دو تا برادراش
و عشقش کسی که
خیلی دوستش داره
توی بدترین شرایط ولش کرد
_______________________________________________________________________________________
از زبان مرینت
روی صندلی پارک نشسته بودم و به بازی بچه ها نگاه می کردم
چه ساده بود دنیای بچه گانه
چقدر زود دنیام زیر و رو شد
به کدام گناه نکرده ام داشتم تاوان می دادم
گوشیم زنگ خورد لوکا بود
دکمه یه اتصال رو زدم
«کجایی ، زود بیا خونه»
قبل از اینکه جواب بدم قطع کرد
می دونم براشون مهم نبودم
به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم
سوار شدم
...............
با کلید درو باز کردم و وارد شدم سلام ارومی کردم
بابا گفت
«کجا بودی»
«کارام طول کشید»
گفتم و رفتم اتاقم