عشق

عشق 

شروع رمان عشق

هیچکس دوستش نداره 

نه مادرش نه پدرش

نه دو تا برادراش

و عشقش کسی که

 خیلی دوستش داره 

توی بدترین شرایط ولش کرد

_______________________________________________________________________________________

از زبان مرینت 

روی صندلی پارک نشسته بودم و به بازی بچه ها نگاه می کردم

چه ساده بود دنیای بچه گانه 

چقدر زود دنیام زیر و رو شد

به کدام گناه نکرده ام داشتم تاوان می دادم

گوشیم زنگ خورد لوکا بود

دکمه یه اتصال رو زدم

«کجایی ، زود بیا خونه»

قبل از اینکه جواب بدم قطع کرد

می دونم براشون مهم نبودم

به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم 

سوار شدم 

...............

با کلید درو باز کردم و وارد شدم سلام ارومی کردم

بابا گفت

«کجا بودی»

«کارام طول کشید»

گفتم و رفتم اتاقم