جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت بیست و سوم

***

(از زبان راوی)

اتاق کنفرانس به‌تدریج خالی شد. صدای قدم‌های آخرین نفرات روی کف صیقلی سالن می‌پیچید و سپس در سکوتی سنگین محو شد. نور سفید پروژکتورها هنوز روی صحنه افتاده بود و کاغذهایی که روی صندلی‌ها جا مانده بودند، در نسیم خفیف سیستم تهویه آرام تکان می‌خوردند.

آدرین همان‌جا ایستاده بود. ساکت.  

انگار پاهایش هنوز نمی‌فهمیدند که سخنرانی تمام شده و مردم رفته‌اند.  

تنها چیزی که می‌دانست این بود که مرینت آنجاست. تنها. پشت صحنه. چند قدم دورتر.

سه سال سکوت، سه سال فاصله، سه سالی که هر دو زیر بار خودش ساخته بودند…  

حالا همه‌شان پشت یک در نیمه‌باز بودند.

آدرین نفسی عمیق کشید. انگار مبارزه‌ای درونش جریان داشت.  

ترس؟  

امید؟  

یا فقط نیاز به گفتن حقیقتی که سال‌ها در گلویش گیر کرده بود؟

قدم برداشت.  

آرام، اما مصمم.

در پشت صحنه را کنار زد.

مرینت پشت میز کوچکی ایستاده بود و یادداشت‌های سخنرانی را جمع می‌کرد. نور گرم چراغ مطالعه، صورتش را روشن می‌کرد. انگار چند لحظهٔ کوتاه از آن زنی که روی صحنه مقتدر و بی‌نقص بود، فاصله گرفته و تبدیل شده بود به همان مرینتِ انسانی، آسیب‌پذیر، واقعی.

صدای بسته شدن آرام در باعث شد سرش را بلند کند.

چشم‌هایشان در سکوت کامل به هم رسید.

نه خشم.  

نه غافلگیری.  

نه فرار.

فقط دو نفر…  

که بالاخره بعد از سه سال، روبه‌روی حقیقتشان ایستاده بودند.

آدرین جلوتر رفت.

«مرینت… من باید توضیح بدم.»

صدایش لرز نداشت، اما سنگینی سه سال انتظار در آن موج می‌زد.

مرینت نگاهش را از او برنداشت. انگشتانش روی کاغذها بی‌حرکت ماندند.  

«می‌شنوم.»

آدرین نزدیک‌تر شد.  

انگار تمام آن درد، سوءتفاهم، نگاه سرد آن روز…  

یقۀ او را گرفته بود.

«اون روز… من…»  

نفسش را بیرون داد.  

«هرچی دیدی… اون نبود که فکر کردی. من… گیر افتادم. و نتونستم حرف بزنم. نتونستم درست توضیح بدم. اما هیچ‌وقت… هیچ‌وقت به تو خیانت نکردم.»

مرینت چشم بست. یک ثانیه. دو ثانیه.  

سال‌ها بغض فروخورده پشت آن پلک‌ها جمع شد.

وقتی چشم باز کرد، صدایش آرام بود.  

«می‌دونم.»

آدرین خشکش زد.  

«تو… می‌دونی؟»

مرینت لبخند محوی زد. بیشتر شبیه اعترافی تلخ بود.  

«مدت‌هاست فهمیدم لایلا چیکار کرده بود. راستش… دیر فهمیدم. خیلی دیر.»

این بار آدرین یک قدم دیگر نزدیک شد.  

دیگر فاصله‌ای معمولی نبود.  

فاصلهٔ دو نفری بود که یک‌بار از دست هم رفته بودند و نمی‌خواستند دوباره این اتفاق بیفتد.

مرینت به آرامی گفت:  

«ولی تو هم هیچ‌وقت برنگشتی توضیح بدی…»

آدرین زیرلب، با صدایی گرفته گفت:  

«هر کاری کردم… اما فکر کردم نمی‌خوای ببینیم.»

سکوت.  

سکوتی عمیق‌تر از سه سال.

در آن فاصلهٔ کوچک، فقط یک حقیقت وجود داشت:  

هیچ‌کدام از آن‌ها کامل نبودند.  

اما هر دو هنوز… اهمیت می‌دادند.

مرینت نگاهش را پایین انداخت.  

سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت؛ انگار با خودش می‌جنگید.

وقتی دوباره سر بلند کرد، اشک نبود.  

فقط صداقتی برهنه بود.

«آدرین… الان چرا اومدی؟»

او جلو آمد.  

کمی. فقط به‌اندازهٔ یک حقیقت.

«برای اینکه… بالاخره بگم چیزی رو که باید سه سال پیش می‌گفتم.»

مرینت زمزمه کرد:  

«چی رو؟»

آدرین دستش را بالا آورد. مردد. بعد آرام روی گونهٔ او گذاشت.

«اینکه من هیچ‌وقت از دوست داشتنت دست نکشیدم.»

مرینت نفسش برید.  

پاهایش سست شد.  

انگار تمام فشار سه سال پشت یک جمله فرو ریخت.

و درست در همان لحظه…  

مرینت یک قدم کوتاه، خیلی کوتاه، به سمت او برداشت.

آن‌قدر کم…  

اما برای شکستن تمام فاصله‌ها کافی.

آدرین خم شد.  

مرینت چشم بست.

و لب‌هایشان — بعد از سه سال دوری، سکوت، درد و پنهان‌کاری —  

آرام به هم رسید.

نه آتش.  

نه هجوم احساسات.  

یک بوسهٔ آهسته، پر از التیام.  

بوسهٔ آدم‌هایی که فهمیده‌اند گم شدن… همیشه پایان نیست.

وقتی از هم جدا شدند، نفس‌هایشان هنوز در هم تنیده بود.

مرینت با صدای آرام، کمی لرزان، پرسید:  

«این یعنی… دوباره شروع؟»

آدرین لبخند زد. واقعی. سبک.  

«اگر تو بخوای… فصل دوممون تازه شروع می‌شه.»

چراغ‌های سالن خاموش شدند.  

درهای خروج بسته شدند.  

و دو نفر—که سه سال از هم دور مانده بودند—  

در نقطه‌ای ایستادند که پایان فصل اول بود.

پایانی که نمی‌بست…  

شروعی بود که نفس می‌کشید.

💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗پایان 💗💗💗💗💗💗💗💗💗

___________________________________________________________________________________________

پایان فصل اول رمان جدایی اما وابسته فصل دو رو شاید بزارم نظر بدید بزارم یا نه