
جدایی اما وابسته
پارت بیست و یکم
*
(از زبان آدرین)
سه سال. سه سال از آن روز نحس گذشت. سه سالی که انگار در یک چشم به هم زدن سپری شد، اما هر لحظهاش در ذهنم حک شده بود. بعد از آن اتفاق، دیگر هیچوقت مرینت را ندیدم. درست است که کارم را از دست دادم، اما درد اصلی، درد از دست دادن اعتماد و عشق مرینت بود.
لایلا بعد از اخراجمان، دست از سرم برنداشت. سعی کرد با مدرکسازی و دروغهای جدید، خودش را در شرکت نگه دارد، اما وقتی دید مرینت سر موضعش است، عقب کشید. فقط خدا میداند چه بلایی سرش آمد، اما دیگر برایم اهمیتی نداشت. تمرکزم روی ساختن زندگی خودم بود، زندگیای که بتوانم در آن از اشتباهاتم درس بگیرم.
اولین قدم، پذیرش مسئولیت بود. رفتم و در یک استارتاپ کوچک مشغول به کار شدم. حقوق کم، ساعت کاری زیاد، اما مهم این بود که خودم بودم و کسی منتظر نبود از من «آدرینِ خاص» باشم. با دستهای خودم کار میکردم، از صفر شروع کردم و کمکم جایگاهم را پیدا کردم.
سخت بود. شبهای زیادی با فکر مرینت بیدار ماندم. تصویر نگاه سردش، کلمات قضاوتگرش… کابوسهایم بود. سعی کردم فراموش کنم، اما مگر میشد؟ او تمام دنیای من بود.
گاهی در خیابانها دنبالش میگشتم. نه برای اینکه بخواهم دوباره وارد زندگیاش شوم، نه. فقط برای اینکه یک بار دیگر ببینمش. شاید فقط یک بار دیگر همان نگاه مهربان سابق را در چشمانش ببینم. اما هر بار که فکرش را میکردم، سردم میشد. او حالا رئیس شده بود، قویتر، موفقتر. من چه؟ من فقط یک کارمند ساده بودم.
یک روز، در یک کنفرانس کاری، او را دیدم. مرینت. با همان زیبایی همیشگی، اما با وقار و ابهتی که سه سال پیش نداشتم. سخنرانی میکرد، با اعتمادبهنفس، با صدایی که هنوز هم دلنشین بود. دلم لرزید. خواستم به سمتش بروم، ولی پاهایم قفل شد.
ناگهان نگاهش به سمت من چرخید. برای یک لحظه، فقط یک لحظه، چشمانمان به هم گره خورد. انگار زمان ایستاد. در نگاهش، دیگر خبری از خشم یا قضاوت نبود. فقط… یک غریبه. کسی که زمانی، شاید، کسی بود.
لبخند کمرنگی زدم. او هم لبخند زد. اما این لبخند، لبخند مرینتِ همیشه نبود. یک لبخند مودبانه بود، لبخند کسی که غریبهای را در جمعیت میبیند.
بعد، دوباره به جمعیت برگشت و من در همان گوشه ایستادم. فهمیدم. فهمیدم که زمان همه چیز را عوض کرده. مرینتِ حالا، دیگر مرینتِ سه سال پیش نیست. و من هم دیگر آن آدرینِ سابق نیستم.
شاید این بهترین اتفاق ممکن بود.