جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته

پارت بیستم

*

(از زبان آدرین)

وقتی وارد دفتر مرینت شدم، قلبم تندتر از همیشه می‌زد. می‌توانستم نگاه سردش را از همان لحظه‌ای که در باز شد حس کنم. لایلا کنارم ایستاده بود و مثل همیشه اعتمادبه‌نفس ساختگی‌اش را حفظ کرده بود، اما من… من عملاً داشتم از اضطراب خفه می‌شدم.

مرینت حتی یک ثانیه هم وقت تلف نکرد. کلماتش خشک، کوبنده و مثل ضربه مستقیم روی سینه‌ام فرود آمد:

«خانم لایلا و آقای آدرین، شما اخراجید.»

برای چند ثانیه فقط خیره ماندم. انگار هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید. مغزم تلاش می‌کرد بفهمد واقعاً چه اتفاقی دارد می‌افتد.

لایلا شروع کرد به اعتراض، اما من فقط به مرینت نگاه می‌کردم. به چشمانی که حالا پر از سرخوردگی و عصبانیت بود… و چیزی بدتر: ناامیدی.

«مرینت، خواهش می‌کنم—»  

وقتی حرفم را برید، انگار قلبم هم لحظه‌ای ایستاد.

او حق داشت عصبانی باشد. حق داشت از آن صحنه برداشت اشتباه کند. اما چیزی که مرا عذاب می‌داد، ناتوانی‌ام از توضیح دادن بود. این‌که لایلا همه چیز را مهندسی کرده بود، این‌که من غافلگیر شدم… هیچ‌کدام در نگاه مرینت مهم نبود.

وقتی گفت «فکر می‌کردم احساساتی که بینمان بود واقعی است» نفسم لرزید.  

درونم فریاد زدم: *بود! هست! هنوز هم هست…*  

ولی بیرون، فقط سکوت ماندم.

وقتی حراست آمد و گفت باید ما را تا خروجی همراهی کند، انگار همه چیز واقعی‌تر شد. راهروهای شرکت طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار چیزی را پشت سرم جا می‌گذاشتم.

در آسانسور، لایلا با لبخندی کلافه‌کننده زیر لب گفت: «بزرگش کردی…»

برای اولین بار در تمام روز، کنترل خودم را از دست دادم.  

با صدایی خفه و پر از خشم گفتم: «کافیه، لایلا. تو باعث این وضع شدی.»

نگاهش پرید.  

اما برایم فرقی نداشت.

در ذهنم فقط یک چیز تکرار می‌شد:  

*چطور اجازه دادم مرینت مرا این‌طور ببیند؟ چطور گذاشتم همه چیز بینمان این‌طور خراب شود؟*

وقتی از ساختمان بیرون رفتم و درِ شیشه‌ای پشت سرم بسته شد، احساس کردم چیزی در من فرو ریخت.  

نه به خاطر شغل…  

به خاطر مرینت.  

به خاطر اینکه کسی که برایش اهمیت قائل بودم، حالا فکر می‌کند من به او خیانت کردم.

و من هیچ فرصتی برای توضیح دادن نداشتم.

*