
جدایی اما وابسته
پارت نوزدهم
*
(از زبان مرینت)
در دفترم نشسته بودم و سعی میکردم تمرکز کنم، اما ذهنم درگیر اتفاقی بود که در راهرو افتاده بود. هنوز صدای تق تق کفشهای حراست در ذهنم میپیچید و تصویر آدرین و لایلا مدام جلوی چشمانم رژه میرفت.
چند دقیقه بعد، صدای ضربه آرامی به در آمد. "بیا تو."
آدرین و لایلا، هر دو با چهرههایی که سعی داشتند خونسردی خود را حفظ کنند، وارد شدند. لایلا با همان لبخند مرموز همیشگیاش، اما آدرین… آدرین مشخص بود که مضطرب است.
لحظهای سکوت کردم و به آنها نگاه کردم. سکوت دفترم را پر کرده بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای نفسهای کشیده شده بود.
"خانم لایلا، آقای آدرین،" بالاخره سکوت را شکستم. صدایی که از من خارج شد، قاطع و بدون هیچگونه احساسی بود. "شما هر دو اخراج هستید."
لایلا با ناباوری به من خیره شد. "چی؟ اخراج؟ مرینت، این شوخیه؟"
"اصلاً شوخی در کار نیست،" با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، گفتم. "رفتاری که شما دو نفر در راهروهای شرکت داشتید، به هیچ وجه قابل قبول نیست. این محیط کار است، نه یک مکان عمومی برای ابراز احساسات شخصی."
آدرین سعی کرد چیزی بگوید: "مرینت، خواهش میکنم..."
"خواهش و تمنا اینجا هیچ جایی ندارد، آدرین،" حرفش را قطع کردم. "من قبلاً هم به تو اعتماد کرده بودم. فکر میکردم احساساتی که بینمان بود، واقعی است. اما ظاهراً اشتباه میکردم. و تو، لایلا، تو اینجا چه غلطی میکردی؟"
لایلا سعی کرد حالت تدافعی بگیرد: "من فقط..."
"فقط چه؟" با قدمی که به سمتشان برداشتم، لحنم تندتر شد. "فقط داشتی احساسات آدرین را بازی میدادی؟ و فکر کردی میتوانی این کار را در شرکت من انجام دهی؟"
به سمت پنجره رفتم و به منظره بیرون خیره شدم. "من به نظم، احترام و حرفهای بودن اهمیت میدهم. شما هر دو اینها را زیر پا گذاشتید. بنابراین، شما دیگر اینجا جایی ندارید."
چرخیدم و به چشمان آدرین نگاه کردم. "امیدوارم در آینده یاد بگیری چطور بین احساسات شخصی و مسئولیتهای حرفهای تعادل برقرار کنی."
بعد رو به لایلا کردم. "و تو… امیدوارم دیگر هیچوقت در مسیر من قرار نگیری."
"مسئول حراست شما را تا بیرون همراهی خواهند کرد. لطفاً وسایل شخصیتان را جمع کنید و شرکت را ترک کنید."
آنها با سکوت و چهرههایی درهم، دفترم را ترک کردند. نفس عمیقی کشیدم. سخت بود، اما لازم بود. نظم شرکت من از هر چیزی مهمتر است.
*