جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته

پارت هجدهم 

*

(از زبان آدرین)

لایلا بالاخره آمد. راستش را بخواهید، از همان روز اولی که شنیدم قرار است به عنوان همکار جدید به شرکت بیاید، حس خوبی نداشتم. رفتار او همیشه با نوعی رقابت و حسادت همراه بود و من همیشه سعی کرده بودم فاصله‌ام را با او حفظ کنم. اما خب، او فامیل بود و نمی‌توانستم کاملاً نادیده‌اش بگیرم.

امروز، بعد از آن جلسه طولانی و خسته‌کننده، لایلا پیدایش شد. سعی کردم عادی رفتار کنم، اما او انگار آمده بود تا حساب و کتابی را با من صاف کند. حرف‌هایش گاهی نیش‌دار بود و گاهی هم طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده است.

در راهرو، وقتی داشتیم صحبت می‌کردیم، ناگهان لایلا جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و… مرا بوسید! کاملاً غافلگیر شدم. اصلاً انتظارش را نداشتم. سعی کردم خودم را عقب بکشم، اما او ول‌کن نبود. در همان لحظه، نگاه سرد و قضاوت‌گر مرینت را دیدم که از دور به ما خیره شده بود. نفسم بند آمد.

می‌دانستم که الان مرینت چه فکری می‌کند. تمام آن حرف‌ها، تمام آن حس‌هایی که به تازگی بین ما شکل گرفته بود، همه در یک لحظه زیر سوال رفت. چطور می‌توانستم توضیح دهم؟ چطور می‌توانستم بگویم که این بوسه از طرف من نبود، که من غافلگیر شدم؟

بعد از چند لحظه، مسئول حراست به سمتمان آمد و با چهره‌ای جدی گفت که خانم مرینت دستور داده‌اند که ما را به دفترشان ببریم. احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد. لایلا کنارم ایستاده بود و با لبخندی مرموز به من نگاه می‌کرد. می‌دانستم که این تازه اول ماجراست.

حالا باید با مرینت روبرو می‌شدم. باید این سوءتفاهم را برطرف می‌کردم، هرچند می‌دانستم که کار سختی خواهد بود. اما تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنم می‌رسید، این بود که چطور توانستم اینقدر احمقانه در موقعیتی قرار بگیرم که مرینت مرا این‌طور ببیند.

*