
جدایی اما وابسته
پارت هفدهم
(از زبان مرینت)
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. امروز روز پرکاری بود و خستگی در تنم موج میزد، اما هنوز کارهای زیادی باقی مانده بود.
در راهرو قدم برمیداشتم و به پروندههای روی میزم فکر میکردم که ناگهان صدای آشنای آدرین توجهم را جلب کرد. مکث کردم. او تنها نبود. صدای خنده و همهمه از انتهای راهرو میآمد. کنجکاو شدم.
کمی که جلوتر رفتم، صحنهای دیدم که انتظارش را نداشتم. آدرین و لایلا، دخترخالهاش، در حال صحبت بودند و… داشتند همدیگر را میبوسیدند!
یک لحظه گیج شدم. مگر آدرین نگفته بود که به من علاقهمند شده؟ مگر آن همه صمیمیت بینمان اتفاقی بود؟ تمام آن احساسات تازه، تمام آن امیدها، در یک آن رنگ باخت. حس خیانت و دلشکستگی وجودم را فرا گرفت.
اما این احساسات زودگذر بود. من مرینت دوپن-چنگ هستم. این شرکت متعلق به من است و من اجازه نمیدهم کسی نظم و احترام اینجا را به هم بزند. به خصوص نه با چنین رفتاری در راهروهای شرکت.
بدون اینکه لحظهای درنگ کنم، با قاطعیت به سمت مسئول حراست که در نزدیکی ایستاده بود، رفتم.
«شما!» صدایی که از من خارج شد، قاطع و دستوری بود. «لطفاً فوراً به انتهای این راهرو بیایید. دو نفر از کارکنان ما در حال انجام حرکاتی هستند که به هیچ وجه در محیط اداری قابل قبول نیست. جلوی آنها را بگیرید و به دفتر من بیاوریدشان.»
چشمان مسئول حراست از تعجب گرد شد، اما به سرعت به خودش آمد و با اطاعت سری تکان داد. من به سمت آدرین و لایلا برگشتم، نگاه سردی به آنها انداختم و منتظر ماندم تا حراست آنها را به دفترم بیاورد. اجازه نمیدادم این اتفاق بدون عواقب بگذرد.
***