
ارزوی بیپایان
پارت دهم
از زبان مرینت:
حرف ادرین مثل یه پتک توی سرم کوبیده شد. “داری به من خیانت میکنی؟” صدای نفسهای لرزانش، بغض توی گلوش، و بعد اون سکوت سنگین قبل از اینکه بگه باید فردا اونجا باشم… همهش نشون میداد که چقدر از این وضعیت بهم ریخته و ترسیده. ولی حق داشت. اگه من جای اون بودم، شاید منم همینقدر عصبانی و نگران میشدم.
تماس رو که قطع کردم، احساس تنهایی بیشتری کردم. انگار توی یه جزیرهی دورافتاده گیر افتاده بودم و هیچ راه فراری نبود. خانوادهی وایل، پدرم، ادرین… همهشون یه طرف، و من یه طرف دیگه.
فردا صبح، با یه کولهبار سنگین از نگرانی و اضطراب، آماده شدم. مادرم سعی کرد بهم دلگرمی بده، ولی میدیدم که اون هم نگرانه. وقتی به سمت هال رفتم، پدرم رو دیدم که با آقای وایل و الکس گرم صحبت میکرد. الکس همون پسر دیروز بود، با همون موهای طلایی و چشمهای زمردی. نگاهش آروم بود، ولی یه جور کنجکاوی هم توی چشماش میدیدم، انگار که اون هم مثل من توی این موقعیت غریبه بود.
لحظاتی بعد، صدای زنگ در اومد. قلبم تندتر زد. میدونستم کیه. پدرم در رو باز کرد و ادرین با چهرهای که سعی میکرد آرام به نظر برسه، ولی چشمهاش از نگرانی داد میزد، وارد شد. گابریل agreste هم پشت سرش بود. چهرهی گابریل مثل همیشه مرموز بود. نگاهش بین پدر من، آقای وایل و پسرش، الکس، در گردش بود. انگار که داشت همه چیز رو میسنجید.
پدرم سعی کرد اوضاع رو عادی جلوه بده: «آه، agreste ها! چه خوب شد که اومدید. میخواستم شما رو با خانوادهی وایل آشنا کنم. اینها پدر و پسر، آقای وایل و آقای الکس وایل هستند. و البته، گابریل و ادرین agreste.»