ارزوی بی‌پایان

ارزوی بی‌پایان 

پارت هشتم

از زبان مرینت:

تمام شب توی اتاقم حبس بودم. اشک‌هام خشک شده بودند ولی بغضم هنوز توی گلوم سنگینی می‌کرد. صدای گریه‌های خودم، صدای داد و فریاد پدرم، و بعد سکوت… همه‌ش توی سرم تکرار می‌شد. نمی‌فهمیدم. چطور ممکنه؟ چطور بابام اینقدر راحت می‌تونست منو از کسی که دوستش دارم جدا کنه؟ اون حرف آخرش… «یادته من خواهرت رو می‌خواستم ولی تو اون رو زدی و دادی به یه روانی؟ منم می‌خوام همین کارو کنم.» هنوزم مثل یه کابوس توی گوشم زنگ می‌زد.

در اتاق ناگهان باز شد. مادرم بود. صورتش پر از نگرانی بود. اومد داخل و نشست کنارم. بغلم کرد و گفت: «عیب نداره عزیزم. همه چی درست می‌شه.»

ولی من همچنان با بغض توی گلوم بهش نگاه می‌کردم. «مامان، چرا بابام اینقدر عصبانی بود؟ اون حرف‌ها درباره‌ی عمه‌ی ادرین چی بود؟»

مادرم آهی کشید و شروع به توضیح کرد: «عزیزم… پدرت خیلی وقت پیش، زمانی که خودش جوون بود، عاشق خواهر گابریل agreste، یعنی عمه‌ی ادرین، شده بود. اون‌ها می‌خواستن ازدواج کنن، ولی گابریل، پدر ادرین، با این ازدواج مخالف بود. اون خواهرش رو به زور و با نامردی، شوهر داد به یه نفر دیگه… پدرت اون موقع خیلی تلاش کرد که جلوی این کار رو بگیره، ولی نتونست. خیلی از اون ماجرا دلگیره و هنوز هم کینه‌ی گابریل agreste رو به دل داره. امروز وقتی گابریل اومد برای خواستگاری، پدرت فکر کرد گابریل داره همون کار رو با تو می‌کنه… یعنی سعی داره تو رو از کسی که دوستش داری جدا کنه و به کسی دیگه بده.»

با شنیدن حرف‌های مادرم، تازه متوجه شدم. پس اون «خواهر» که بابام می‌گفت، عمه‌ی ادرین بوده. و اون «روانی» هم کسی بوده که بابام فکر می‌کرده ادرین مثل اون می‌خواد منو بدبخت کنه. ولی اینها بهونه نبود. هیچ‌کدوم از اینها توجیه نمی‌کرد که بابام با من اینطور برخورد کنه.

«ولی مامان… ادرین فرق داره. اون منو دوست داره. پدرش نباید زندگی من رو با گذشته‌ی خودش قضاوت کنه!»

مادرم دوباره بغلم کرد: «می‌دونم عزیزم. ولی پدرت خیلی لجبازه. باید بهش زمان بدی تا آروم بشه. فعلاً باید اینجا بمونی تا اون آرام بشه.»

حس می‌کردم توی یه زندانم. زندانی که بابام با دست‌های خودش ساخته بود. ولی من نمی‌تونستم اینقدر راحت تسلیم بشم. باید یه راهی پیدا می‌کردم تا ادرین رو دوباره ببینم. باید بهش می‌گفتم که اون حرف‌ها درست نیست.