
جدایی اما وابسته
پارت شانزدهم
*
(از زبان مرینت)
یک ماه… انگار همین دیروز بود که خبر سکتهی مادر آدرین مثل پتک توی سرم خورد. آن روز، تمام مشکلات خودم، فشار خانواده، آن ازدواج اجباری لعنتی با الکس، همهچیز برای لحظاتی رنگ باخت. دیدن چهرهی آشفته و نگران آدرین، دلم را به درد آورد. نمیتوانستم او را در آن وضعیت تنها بگذارم.
تصمیمم آنی بود. پولی که برای دفاع از خودم کنار گذاشته بودم، پولی که شاید برای استخدام بهترین وکیلها لازم بود، حالا باید صرف نجات جان مادر آدرین میشد. این مبلغ را از حقوقی که به آدرین در شرکت میدادم، کسر میکردم. چون در نهایت، این شرکت مال من بود و من مسئولیت داشتم. این تنها راهی بود که میتوانستم هم به آدرین کمک کنم و هم کمی از بار سنگین احساس مسئولیتی که روی دوشم بود را کم کنم.
خوشبختانه، مادرش خوب شد. شنیدن خبر بهبودیاش، تمام خستگی و نگرانی این مدت را از تنم بیرون کرد. انگار یک کوه از روی دلم برداشته شده بود.
حالا اوضاع کمی آرامتر شده. فشار خانواده هنوز هست، اما من هم دست روی دست نگذاشتهام. وکیلم در حال پیگیری است و مدارک لازم را جمعآوری میکنیم. میدانم راهم سخت است، اما تسلیم نمیشوم.
رابطهام با آدرین… خب، این یک ماه گذشته، رابطهی ما را خیلی تغییر داده. آن شب، وقتی او با چشمانی پر از اشک به من نگاه میکرد و من پول را به دستش میدادم، انگار یک پیوند نانوشته بینمان شکل گرفت. حس کردم او مرا درک میکند، نه فقط به عنوان یک همکار یا کسی که به او پول میدهد، بلکه به عنوان یک انسان.
حالا دیگر آن فاصله قبلی بینمان نیست. حرفهایمان عمیقتر شده. وقتی با هم صحبت میکنیم، احساس آرامش میکنم. دوستش دارم؟ نمیدانم. شاید. این حس جدید است و من هنوز در حال کشف آنم. اما میدانم که او دیگر فقط آدرینِ همکارم نیست. او کسی است که در سختترین لحظات زندگیاش، من کنارش بودم و او هم… او هم در این مدت، ناخواسته، باعث شده من کمی از فشارهای خودم را فراموش کنم.
دخترخالهاش، لایلا، قرار است امروز بیاید. امیدوارم آدم سر به راهی باشد و دردسر جدیدی درست نکند. به هر حال، باید با این شرایط کنار بیاییم. مهم این است که حالا آدرین و مادرش حالشان خوب است و من هم در مسیر دفاع از حقوق خودم هستم.
*