جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته 

پارت پونزدهم

***

(از زبان آدرین)

یک ماه گذشت. ماهی پر از استرس، اضطراب و در نهایت، آسودگی. عمل مادرم با موفقیت انجام شد. روزهای اول سخت بود، اما بهبودی‌اش سریع و قابل توجه بود. دیگر دردی نداشت و کم‌کم داشت به روال عادی زندگی‌اش برمی‌گشت. نفس راحتی کشیدم. بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.

امروز روز خاصی بود. قرار بود دخترخاله‌ام، «لایلا»، بیاید و به عنوان همکار جدید در شرکت مشغول به کار شود. راستش را بخواهید، زیاد از او خوشم نمی‌آمد. همیشه یک جور حس رقابت و حسادت در رفتارش بود که آزارم می‌داد. اما حالا که شرکت نیاز به نیروی بیشتر داشت و مرینت هم درگیر مسائل خودش بود، حضور یک نفر دیگر می‌توانست مفید باشد. امیدوار بودم لایلا حداقل در کار جدی باشد و دردسر جدیدی درست نکند.

اما مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، رابطه‌ی من با مرینت بود. در این یک ماه، اتفاقات زیادی افتاده بود. حمایت بی‌دریغ مرینت در آن شرایط سخت، او را به چشم من خیلی بزرگ کرده بود. انگار در طول این بحران، یخ‌های بین ما آب شده بود و دیوارهای دفاعی‌مان فرو ریخته بود. دیگر فقط همکار نبودیم؛ حس می‌کردم چیزی عمیق‌تر بینمان شکل گرفته است.

وقتی به او فکر می‌کردم، لبخندی ناخودآگاه روی لبم می‌آمد. دلتنگ دیدنش بودم. هرچند وقت یک‌بار تلفنی با هم صحبت می‌کردیم یا پیام می‌دادیم، اما دیگر آن فاصله‌ی قبلی وجود نداشت. انگار داشتم کم‌کم به او علاقه‌مند می‌شدم. این حس برایم جدید و کمی گیج‌کننده بود، اما خوشایند هم بود. او دختری قوی، مهربان و باهوش بود و حالا که مشکلات مادرم حل شده بود، فرصتی بود تا بیشتر به این حس جدید فکر کنم و ببینم این رابطه به کجا خواهد رسید.