جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته

پارت چهاردهم 

***

(از زبان آدرین)

با عجله به سمت اتاق مرینت رفتم. ذهنم هنوز درگیر حرف‌های مادرم و آن مبلغ هنگفت بود. وقتی وارد اتاق شدم، مرینت با نگرانی به من نگاه کرد.

«آدرین؟ اتفاقی افتاده؟ رنگت پریده.»

نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم آرام باشم. «مرینت… مادرم… مادرم سکته کرده. نیاز به یه عمل جراحی مغز داره و… خیلی گرونه. من نمی‌دونم چطور باید این پول رو جور کنم.»

وقتی حرفم تمام شد، سکوتی سنگین بینمان حاکم شد. مرینت با چشمانی گرد شده به من خیره شده بود، انگار داشت شوکه‌شدن مرا با تمام وجودش حس می‌کرد. سپس، به آرامی دستش را جلو آورد و شانه‌ام را گرفت.

«آدرین… من متاسفم. خیلی متاسفم. این خبر وحشتناکه.» صدایش پر از همدردی بود.

لحظه‌ای مکث کرد، انگار داشت فکر می‌کرد. سپس با قاطعیت گفت: «تو نگران پولش نباش. من کمکت می‌کنم.»

با تعجب به او نگاه کردم. «چطور؟»

«من… من مبلغ عمل رو بهت می‌دم. ولی… ولی باید یه توافقی بکنیم. این پول رو باید از حقوقی که از شرکت بهت می‌دم، کم کنم. باید بتونم این کار رو بکنم، چون این شرکت متعلق به خانواده‌ی ماست و من مسئولم.»

چشمانم پر از اشک شد. نمی‌دانستم چه بگویم. مرینت در اوج مشکلات خودش، که همین امروز با فشار شدید خانواده‌اش روبرو شده بود، حالا حاضر بود به من کمک کند. این بزرگواری و سخاوت او، در این شرایط سخت، برایم غیرقابل باور بود.

«مرینت… من… نمی‌دونم چی بگم. تو خودت…»

حرفم را قطع کرد. «آدرین، تو تنها نیستی. من اینجام. مادرت هم زود خوب می‌شه. فقط باید آرامش باشیم و با هم از این مرحله رد بشیم.»

او به سمت کشوی میزش رفت و جعبه‌ای فلزی را بیرون آورد. با کلیدی که داشت، آن را باز کرد و بسته‌ای پول نقد را بیرون آورد. سپس آن را به سمت من گرفت.

«این مبلغ رو برای عمل مادرت لازم داری. امیدوارم کافی باشه.»

پول را گرفتم. دستانم می‌لرزید. احساس سنگینی مسئولیت و قدردانی در وجودم موج می‌زد. «مرینت… ممنونم. واقعاً ممنونم. هرگز این لطف رو فراموش نمی‌کنم.»

او لبخندی زد، اما در چشمانش اثری از غم و نگرانی دیده می‌شد. «فقط مراقب مادرت باش. و بدون که من کنارت هستم.»