
جدایی اما وابسته
پارت یازدهم
***
(از زبان مرینت)
بعد از رفتن پدربزرگ و الکس، احساس خفگی شدیدی میکردم. انگار تمام راههای نفسم بسته شده بود. نمیتوانستم این اجبار را قبول کنم. ازدواج با الکس؟ فقط برای حفظ یک «رسم قدیمی» و تثبیت قدرت؟ این زندگی من بود، نه یک ابزار برای پیشبرد اهداف دیگران.
بلافاصله تلفنم را برداشتم و با خانم کالی، مدیر دفتر و دست راست قابل اعتمادم، تماس گرفتم. صدایش وقتی جواب داد، آرام و مطمئن بود، همان چیزی که این لحظه به آن نیاز داشتم.
«خانم کالی، سلام. میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ مسئلهی خیلی مهمیه.»
بعد از اینکه مطمئن شدم حواسش کاملاً به من است، ماجرا را برایش تعریف کردم. از دیدن پدربزرگ و الکس، از پیشنهاد ازدواج، و از قاطعیت پدربزرگ برای عملی کردن این موضوع.
وقتی حرفهایم تمام شد، سکوتی کوتاه برقرار شد. سپس خانم کالی با صدایی قاطع گفت: «خانم دوپن، این غیرقابل قبوله. هیچکس نمیتونه شما رو مجبور به چنین کاری کنه.»
نفسی از سر آسودگی کشیدم. «میدونم خانم کالی. برای همین به شما زنگ زدم. من این اجبار رو نمیپذیرم. احتیاج دارم که فردا صبح یه وکیل خوب، یه وکیل خبره که بتونه از حقوقم دفاع کنه، اینجا باشه. میتونید یکی رو پیدا کنید؟»
«حتماً خانم دوپن. تمام تلاشم رو میکنم بهترین فرد رو پیدا کنم. و نگران نباشید، ما با هم از پس این ماجرا برمیایم.»
بعد از قطع کردن تلفن، احساس کردم کمی آرامتر شدهام. حداقل تنها نبودم. خانم کالی همیشه قابل اعتمادترین فرد زندگی کاری من بوده.
به سمت اتاق کوچکی که در انتهای راهرو قرار داشت و بیشتر شبیه یک بایگانی امن بود، رفتم. این اتاق، جایی بود که مدارک مهم و شخصیام را نگهداری میکردم. درهای فلزی ضخیم و قفلهای امنیتیاش، حس خوبی از اطمینان به من میداد.
شروع کردم به جمعآوری تمام مدارک مربوط به شرکت، قراردادها، صورتهای مالی، و هر چیزی که میتوانست در یک دعوای حقوقی احتمالی به کارم بیاید. همچنین، مدارکی که نشان میداد خودم چگونه این شرکت را اداره کردهام و چه موفقیتهایی به دست آوردهام. اینها، تنها سلاحهای من در برابر فشارهای خانوادگی بودند.
وقتی کارم تمام شد، همه چیز را در چند پوشهی محکم گذاشتم و دوباره در گاوصندوق اتاق امن جاسازی کردم. لباسی که پدربزرگ برایم انتخاب کرده بود، انگار سنگینی میکرد. این اجبار را نمیپذیرفتم. این شرکت، این امپراتوری مد، حاصل تلاش و زحمت من بود و اجازه نمیدادم کسی آن را به بهانهی یک رسم قدیمی از من بگیرد.
حالا باید منتظر فردا و شروع مبارزهام میماندم.