
جدایی اما وابسته
پارت شش
لوکا کمی جلو آمد و صدایش را پایین آورد، انگار که میترسید کسی صدایمان را بشنود. «آدرین، ببین… این خانم دوپن، مدیرعامل جدیده، درسته؟ یتیم هم هست. شاید… شاید اونم مشکلاتی داشته باشه. شاید دلش بخواد کسی درکش کنه. شاید اگه باهاش حرف بزنی، مشکلت رو بفهمه.»
نینو که تا آن لحظه ساکت بود، با تردید گفت: «به نظرت کار درستیه لوکا؟ آخه همین الانش بدجوری حال ما رو گرفت. اگه برویم پیشش بگیم پول نداریم، نکنه بدتر برخورد کنه؟»
لوکا شانه بالا انداخت. «چاره چیه؟ همین که هست، باید یه کاری کنیم. آدرین، تو مشکلت جدیه. مادرت… خب، شاید لازم باشه غرورت رو بذاری کنار و یه بار، فقط یه بار، بری باهاش حرف بزنی. راستش رو بهش بگو. بگو که درک میکنی کار اشتباهی کردی، ولی این وضعیت مالی که الان داری، فقط به خاطر اجبار زندگیه و واقعاً به کمک نیاز داری.»
لحظهای فکر کردم. حرف لوکا منطقی بود. غرورم؟ در مقایسه با سلامتی مادرم، غرورم هیچ ارزشی نداشت. از طرفی، تنبیه امروز مرینت، هرچند سخت بود، اما شاید فرصتی بود تا او هم متوجه شود که فقط با لحن قاطع نمیتوان با همه برخورد کرد. شاید پشت آن ظاهر جدی، انسانیتی هم وجود داشت.
«ولی چطور؟ چطور سر صحبت رو باز کنم؟ اون که اصلاً به ما نگاه هم نمیکنه، چه برسه به اینکه بخواد به حرفامون گوش بده.»
لوکا گفت: «الان که بیرون دفترش هستیم، صبر کن تا دوباره تنها بشه. بعد برو در بزن. بگو کار واجب داری. وقتی اومد بیرون، اول از رفتار اون روزت عذرخواهی کن. بگو که فهمیدی اشتباه کردی. بعدش، خیلی رک و راست، مشکلت رو بگو. بگو که محتاج کمک هستی، ولی نه برای خودت، برای مادرت.»
نینو هنوز مردد بود. «اگه قبول نکنه چی؟ اگه مسخرهمون کنه؟»
آدرین آهی کشید. «اگه مسخرهمون کنه، لااقل میدونیم که دیگه امیدی نیست. ولی اگه قبول کنه… اگه یه ذره درکمون کنه…»
تصمیمم را گرفته بودم. لازم بود ریسک کنم. جان مادرم در میان بود.
«باشه. قبول. همین کار رو میکنیم. ولی… اگه دیدید دوباره داره اخم میکنه، یا باهام تند برخورد میکنه، سعی کنید یه جوری حرف رو عوض کنید. شاید بتونید بگید که… که داریم سعی میکنیم نظافت رو خوب انجام بدیم، ولی هنوز راه داریم تا یاد بگیریم! یه چیزی شبیه این.»
نینو و لوکا سر تکان دادند. هر سه با نگاهی مضطرب به در اتاق مرینت خیره شدیم، منتظر فرصتی برای اجرای این نقشه پرمخاطره.
(از زبان مرینت)
همان لحظه که در اتاقم باز شد و آن سه حسابدار ــ آدرین، نینو و لوکا ــ دوباره وارد شدند، انتظار داشتم اعتراض کنند، یا حتی شاید عذرخواهی نصفهنیمهای بیاورند. اما چیزی که شنیدم… اصلاً شبیه هیچکدام نبود.
آدرین جلوتر از بقیه بود. برخلاف قبل که پرروییاش توی ذوق میزد، حالا انگار سایهای روی شانههایش سنگینی میکرد. وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش میلرزید؛ نه از ترس من… از نگرانی. از درد. از فشار.
جملهای که دربارهی مادرش گفت… آنقدر ناگهانی بود، آنقدر واقعی بود، که حتی برای یک ثانیه یادم رفت باید سختگیر و جدی بمانم.
چشمهایم ناخودآگاه گرد شد. این حرفها… هیچ ربطی به شوخیهای کودکانه آنها نداشت. این یک التماس خاموش بود. یک آدم زخمی روبهرویم ایستاده بود.
به سختی پلک زدم تا از شوک بیرون بیایم. نمیخواستم احساساتم روی صورتم مشخص شود. من مدیرعامل بودم؛ باید تصمیم میگرفتم. سریع. دقیق. بدون اینکه اجازه بدهم دلسوزی جای منطق را بگیرد.
اما این بار… منطق هم حکم دیگری میداد.
سرم را کمی به سمت میز بردم و با صدایی آرام ولی قاطع گفتم:
«خانم کالی؟»
او که مثل ستون کنار میز ایستاده بود، فوراً جلو آمد. «بله خانم دوپن؟»
نگاه کوتاهی به آدرین انداختم؛ پسری که سعی میکرد خودش را محکم نشان دهد ولی لرزش دستهایش همه چیز را لو میداد. قلبم فشرده شد… اما چهرهام هیچ چیز را نشان نداد.
«حقوق سه ماه آقای اگرست را کامل و بدون تأخیر واریز کنید.»
سکوتی سنگین افتاد.
نینو یک قدم جلو آمد، دهانش از تعجب باز مانده بود. لوکا زیر لب چیزی شبیه «چیزی اشتباه شنیدم؟» زمزمه کرد. و آدرین… انگار حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بود. چشمانش گرد شد، دقیقاً مثل خودم چند ثانیه پیش.
خانم کالی با ناباوری پرسید: «سه ماه؟ همین حالا؟»
خانم کالی با ناباوری پرسید: «سه ماه؟ همین حالا؟»
نگاه جدیام را به او دوختم. «بله. دستور دادم.»
فایده نداشت توضیح بدهم چرا. لازم نبود بگویم که من هم طعم تلخ نگرانی برای خانواده را چشیدهام. لازم نبود بگویم پشت آن ظاهر محکم، هنوز دختری ایستاده که سالها برای زنده نگه داشتن یک شرکت جنگیده… تنهایی.
به آدرین نگاه کردم و گفتم:
«اما این مبلغ… هدیه نیست. کمک نیست. لطف نیست. یک پیشپرداخت کاری است. تو موظفی در سه ماه آینده، دقیقتر، سختتر و حرفهایتر از همیشه کار کنی و با عملکردت ثابت کنی که لیاقت اعتمادی که بهت شد را داری.»
سکوت.