ارزوی بی‌پایان

ارزوی بی‌پایان 

پارت پنجم 

از زبان ادرین 

دستش هنوز توی دستم بود؛ سبک، گرم، مطمئن.

یه لحظه فقط نگاهش کردم… انگار تمام نورهای برج ایفل جمع شده بودن توی چشم‌هاش.

باد ملایمی از کنارمون رد شد و یه تار از موهای مرینت رو آورد جلوی صورتش. بدون فکر، دست آزادم رو بالا آوردم و اون تار مو رو پشت گوشش بردم.

مرینت یه نفس کوتاه کشید. نه از ترس—از نزدیک شدن.

آروم پرسیدم:

«مرینت… می‌تونم یه چیزی ازت بخوام؟»

با همون لبخند ظریفش سرشو کمی کج کرد.

«چی؟»

صدام پایین‌تر و صادق‌تر از همیشه شد:

«می‌تونم… این بار، واقعاً و کامل… ببوسمت؟ نه مثل اون روز. نه از سرِ عجله. یه بوسه‌ی واقعی.»

گونه‌هاش قرمز شد، به زیبایی غروب پاریس.

چشم‌هاشو چند لحظه بست، انگار داشت از دلش اجازه می‌گرفت؛ بعد دوباره باز کرد و مستقیم نگاهم کرد.

«آره… این بار، خودم می‌خوام.»

قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد.

لازم نبود عجله کنم.

فاصله بینمون کوتاه بود—خیلی کوتاه—ولی برای من طولانی‌ترین و زیباترین مسیر دنیا.

دستش هنوز تو دستم بود.

با دست دیگه‌ام آروم روی گونه‌اش گذاشتم. پوستش نرم و خنک بود، ولی زیر اون، یه گرمای ظریف می‌لرزید.

مرینت به آرامی به سمتم متمایل شد.

همه چیز آهسته شد

 

همه چیز آهسته شد؛ صدای شهر، آدم‌ها، حتی باد. فقط ما دو نفر بودیم، و اون لحظه‌ی ناب. لب‌هایمان به نرمی به هم رسید؛ نه با شدت، نه با شتاب، بلکه با کنجکاوی و احترامی عمیق. انگار دو نت موسیقی که بالاخره همدیگر را پیدا کرده‌اند.

بوسه عمیق‌تر شد، ولی همچنان لطافت خودش را حفظ کرد. حسی از اطمینان، از فهم متقابل، از شروعی که هر دو منتظرش بودیم. وقتی از هم جدا شدیم، نفس‌مان به شماره افتاده بود. مرینت سرش را روی شانه‌ام گذاشت و من دستم را دور کمرش حلقه کردم.

«این… واقعاً یه شروع واقعیه، نه؟» زیر لب زمزمه کرد.

محکم بغلش کردم. «آره، مرینت. یه شروع واقعی. و قول می‌دم مراقبش باشم.»

همان‌طور ایستاده بودیم، شاید چند دقیقه‌ای، شاید بیشتر. زمان معنایش را از دست داده بود. فقط ما بودیم و آن غروب دل‌انگیز پاریس، و قول یک عشق حقیقی که تازه داشت جوانه می‌زد.