
ارزوی بیپایان
پارت چهارم
برج ایفل، غروب دلانگیز پاریس، و من منتظر مرینت بودم. قلبم یه جور عجیبی تند میزد. نه از استرس کار، بلکه از هیجان دیدن دوبارهی مرینت. وقتی دیدمش که داشت با قدمهای شمرده به سمتم میاومد، حس کردم زمان وایساد. لبخندش، برق توی چشمهاش، همه چیزش خیرهکننده بود.
“سلام ادرین!” صداش مثل موسیقی بود.
“سلام مرینت. ممنون که اومدی.” سعی کردم صدای آرومی داشته باشم، ولی یه حس ناخوشایند توی گلوم گیر کرده بود. همون حس مربوط به اون بوسه توی اتاق عمل.
رفتیم و کنار نردههای برج ایستادیم. منظرهی پاریس زیر پامون، نفسگیر بود. ولی من نمیتونستم تمرکز کنم. بالاخره طاقت نیاوردم.
“مرینت، باید یه چیزی بهت بگم.”
برگشت و با چشمهای کنجکاو بهم نگاه کرد. “چیزی شده؟”
“اون روز… توی اتاق عمل… وقتی داشتی بیهوش میشدی…” مکث کردم. حرف زدن ازش سخت بود. “من… یه لحظه کنترل خودم رو از دست دادم.”
نگاهش کمی تغییر کرد. انگار منتظر این حرف نبود. “کنترل؟ منظورت چیه؟”
“من… تو رو بوسیدم، مرینت.” حرف رو انداختم. نفس تو سینهام حبس شده بود.
صورت مرینت کمی سرخ شد. اولش ساکت موند. ترسیدم. ترسیدم که این حرف همه چیز رو خراب کنه. ولی بعد، لبخند کمرنگی روی لبش اومد.
“اوه… راستش، متوجه شدم.”
با تعجب نگاهش کردم. “متوجه شدی؟ ولی تو که بیهوش بودی…”
خندید. خندهی قشنگی که باعث شد احساس آرامش کنم. “نه کاملاً. یه جورایی حس کردم. ولی… نمیدونم چرا، ناراحت نشدم.”
نفسی که حبس کرده بودم رو بیرون دادم. “واقعاً؟”
“آره.” سرش رو تکون داد. “شاید چون… چون دوست داشتم. یا شاید چون اون لحظه، حس کردم یه اتفاق خاص بود.”
یه موجی از خوشحالی و آسودگی من رو گرفت. “مرینت، من… من خیلی خوشحالم که این رو میشنوم. چون منم… منم اون لحظه حس کردم که یه اتفاق خاص بود. و بعد از اون روز، همش بهت فکر کردم.”
نگاهش کردم، عمیق توی چشمهاش. “تو… تو واقعاً برام یه شروع تازه هستی.”
دستم رو به سمتش دراز کردم و دستش رو گرفتم. گرم بود و نرم. انگار که دستش توی دست من ساخته شده بود.
“منم همین حس رو دارم، ادرین.” صداش آروم بود، ولی پر از احساس.
همونجا، بالای برج ایفل، با منظرهی پاریس که درخشانتر از همیشه به نظر میرسید، فهمیدم که این فقط یه شروع تازه نیست. این یه شروع واقعی بود.