
ارزوی بی پایان
پارت سوم
از زبان ادرین
ناهار تموم شد، ولی اشتهایی برام نمونده بود. به بهانهی خستگی از پای عمل، از جمع فاصله گرفتم و به اتاقم پناه بردم.
به محض اینکه درو بستم، نفس عمیقی کشیدم. توی اتاقم سکوت عجیبی بود، سکوتی که هم خستهکننده بود، هم آرامشبخش.
روی تخت دراز کشیدم، گوشیام رو برداشتم و چند ثانیه فقط به صفحهی روشنش زل زدم. اسم مرینت از ذهنم بیرون نمیرفت. همون بیمار ساده و صمیمی که لبخندش فرق داشت با بقیه.
انگشتهام بدون فکر روی صفحه حرکت کردن.
پیام فرستادم:
«سلام، مرینت. حالت بهتره؟ اگه دوست داری، فردا غروب بریم برج ایفل. منظرهش فوقالعادهست.»
چند دقیقه بعد گوشی ویبره خورد.
جواب داده بود:
«سلام دکتر ادرین. خوبم، ممنون… برج ایفل؟ چرا که نه 😊»
لبخندی رو لبم اومد. یه حس گرما توی قلبم دوید، چیزی بین هیجان و اضطراب. برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً منتظر فردا بودم.
اما هنوز لبخندم خشک نشده بود که در اتاق باز شد.
بدون در زدن. همیشه همینطور بود.
لایلا با اون ظاهر مرتب و لبخند مصنوعیش وارد شد.
“میتونم بیام تو؟ البته که اومدم…” نگاهش روی گوشیم افتاد. لبخندش عمیقتر شد.
“چی شده؟ با کی چت میکردی؟” لحنش کنجکاوانه ولی با تهِ طعنه بود. نشست روی مبل کنار تخت، طوری که انگار صاحبخونهست.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای مامان از پشت در اومد
“ادرین؟ لایلا اونجاست؟ خوبه. پسرم، وقتشه دیگه… لایلا دختر خوبیه، مهربونه، بهت میخوره. یه فرصت بده، یه دیدار رسمی ترتیب بدیم!”
نفس عمیقی کشیدم، دستم رو به موهام کشیدم و با خونسردی گفتم:
“مامان… خواهش میکنم. در این مورد باهام حرف نزن دیگه.”
صدای قدمهاش دور شد، ولی نگاه لایلا هنوز رو من بود.
با لحن آرامی گفت:
“چرا نمیخوای امتحانش کنی؟ من که همیشه کار سختی برای دلت نکردم.”
نگاهش کردم، جدی و محکم.
"لایلا، چون چیزی بین ما نیست. و هیچوقت هم قرار نیست باشه.
تو برای من مثل خواهرمی—نه بیشتر."
برای چند ثانیه سکوت بینمون افتاد؛ سکوتی سنگین.
چشمهاش رو پایین انداخت و گفت:
“میفهمم. فقط… امیدوارم اون دختری که بهش فکر میکنی، ارزشش رو داشته باشه.”
بعد از اتاق رفت، و من دوباره تنها شدم. ولی این بار سکوت اتاق برام سبکتر بود.
چون ته دلم مطمئن بودم فردا، کنار برج ایفل، جواب همهی تردیدهام رو میگیرم.